بالاخره تسلیم شدم...اینجا همون جایی هست که باید این قدرت رو پیدا می کردم...حالا دیگه اونقدر قدرت و جرات پیدا کردم که دیگه نباشم...امیدوارم خدا من رو ببخشه...
امروز بابام گفت که من اگه تو رو بکشم هم خودم باید بیام رضایت بدم پس می تونم هر کاری خواستم کنم یا بندازمت بیرون از خونه دم در...گفت من ارزومه تو بمیری...گفت همیشه حرفامو جمع می کنم و وقتی بهت می زنمشون که سینه ات بسوزه...
همه مدت که حرف میزد داشتم فکر میکردم من یه ادم تموم شده ام...اخه دیگه اونهمه تجاوز به روحم کافی نبود...
خیلی توهین شنیدم ازش امروز..خیلی...حالا دیگه قدرت اینو دارم که بمیرم...گفت اگه خودتو بکشی ما رو نجات میدی..تو راه که می ری تو خونه ما عذاب می کشیم...
به دلم گفتم مهم نیست...امروز که سرکارمی اومدم یه جور دیگه ای به ادما نگاه کردم..برای همه ارزوهای خوب کردم...به همه ادمایی که دیدم فکر کردم،کاش همه خوش باشن.
من از این دنیا می رم تا جای انرژی های خوب برای همه ادمایی که باهام برخورد داشتن باز بشه....
خواستم به مجید زنگ بزنم و هر شرطی رو قبول کنم به ازای اینکه باهام ازدواج کنه و از اون خونه دربیام..اما دیدم ممکنه قبول نکنه و یا بره به بابام بگه...نمی دونم..به هر حال مهم نیست.
برای روحم دعا کنین...مراقب خودتون باشین...خیلی دوستتون دارم دوستای خوبم..این مدت خیلی کنارم بودین و بهم کمک کردین.
+دنبال یه راه تضمینی خودکشی می گردم که دیگه هیچ وقت به هوش نیام.
+اولین روزای جداییمون ی باز وسط اشکام به مامانم گفتم که من خودمو می کشم چرا زنده ام اصلا..و اون گفت که الان اگه خودتو بکشی فکر می کنن به خاطر مجید کشتی،یادمه چقدر اون روز بین گریه خندیدم که ببین چی میگه اخه..نمیگه نکش خودتو...نگران حرف مردمه!
به هر حال امروز بابام گفت ما حتی حرف مردمم برامون مهم نیست راحتمون کن از خودت...خودتو بکش.
دلم یه رفتن بی برگشت می خواد.