2821
2789
عنوان

یک غم نوشته شبانه

58 بازدید | 0 پست

این روزها احساس می کنم سادیسم غم گرفتم... نگاه می کنم به صفحه ات و جای خالی عکس های خودم آزار میده می فهمم می خوای فراموشم کنی...

با غمی عمیقی که در دلم حس می کنم عکس های پاک شدت رو می گذارم تو صحفه خودم ... 

با خودم میگم: حالا که خنجر رو تا دسته فرو کردی تو قلبم...

چشم هام رو می بندیم بغض می کنم شوری اشک هام رو روی لبم احساس می کنم...

«حالا که سزای محبت خالصانه از پشت خنجر خوردن... من این خنجر رو نگه می دارم تو قلب خودم ... یه وقت هوایی درش می آرم و دوباره فرو می کنم تا یادم نره مزه دردشچفدر تلخ و بزرگ بود تا عشق تو دوباره حواسم رو پرت نکنه.... باید سر به هوایی یادم بره خوب!...

این درد را نگه می دارم تو دل خودم... یه قاب عکس گنده ازش می سازم و می شونمش رو به روی چشمام تا یادم نره... می خوام با این درد بزرگ خر روز زندگی کنم... می خوام یادم نره که تنهایی از با هر کسی بودن بهتره...

چقدر بی رحم شدم نه؟! نسبت به تو یا به خودم!؟...


2825
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز