
یادمه
یکی تو زندگیم بود
مثل خورشید
حضورش گرم بود
صمیمی بود
تاریکی های راهم باهاش روشن بود
.
.
.
دوسش داشتم
نزدیک شدم بهش
خواستم همیشه مال من باشه
اما دیدم نمیشه
حرارت همون خورشید
داره وجودم رو میسوزونه
اون لحظه
فقط یک قدم مونده بود
که عشق تبدیل بشه به نفرت
.
.
.
فاصله گرفتم
نشستم توی یه سایه
جایی که خورشید حضورمو حس نکنه
زل زدم به تموم سوختگی های تنم
و شروع کردم به زندگی تو سایه ها
.
.
.
فهمیدم تو سایه موندن
بهتر از سوختن بخاطر خورشیده
این یه حقیقته
من واسه خورشید نیستم
من مرد سایه هام
مردی که هیچوقت شناخته نشد :)
.
س.ا#
.
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀