پری روز اسباب کشی داشتیم خسته و کوفته توقع داشتم صبح ک بیدار میشم شوهرم کمکم کنه وسایلای سنگینو بچینیم یخچالمون نرسیده فعلا گفتم حتما میره برام ی خوراکی چیزی میگیره بعنوان صبحانه بخورم صبح زود پاشد رفت پدر دوستشو ببره دکتر یه شهر دیگه
تا۵بعدازظهر برنگشت ببینه زندم یا مرده من غریبم اینجا اینم اولین روز زندگیمون بود هیچی نبود بخورم کسیم نداشتم برگشت بهش گفتم سریع برو بیرون وگرنه باهات دعوای بدی میکنم خیلی عصبانیم چن بار نچ نچ کردو محکم زد تو گوش خودش و رفت منم نشستم گریه کردم
شب ساعت۱برگشت گرفت خوابید امروزم ۷پاشد رفت تا۲
رفتم بغلش کنم دستمو پس زد یبار ن چن بار اخرسرم پاشد جاشو عوض کنه بهم برخورد مانتو پوشیدم اومدم بیرون هوا بخورم برادرشوهرم دیدم اوردم خونه خودشون