اولین روزی که شوهرم مبتلا شد بچه هام را گذاشتم خونه مامانم و اومدم خونه شوهرم دفترش را بست و دیگه اصلا سر کار نرفت با اینکه حالش خوب بود.یک هفته بعد خودم احساس کردم مبتلا شدم از همون روز دیگه اصلا از خونه بیرون نرفتم همسایه برام ندری آورد بهش گفتم بزار پشت درب و داخل نیاد دستهاش را هم حتما ضد عفونی کنه اول بدش اومد ولی بعد زنگ زد تشکر کرد مامور آب و برق و گاز را بهشون میگفتم از پشت آیفون که ما کرونا داریم حتما دستتون که به زنگ ودرب زدین ضد عفونی کنین موقعی که برای دکتر و سرم زدن بیرون میرفتم دوتا ماسک میزدم فاصله ام را با همه رعایت میکردم پشت چراغ قرمز شیشه را میدادم بالا بچه های کار نزدیک نشن سفره یکبار مصرف میبردم مینداختم روی تخت سرم میزدم بعد جمعش میکردم الکل همراهم بود اگه به دکمه آسانسور دست میزدم یا دستگیره بعدش الکل میزدم نمیذاشتم کسی باهام سوار بشه میگفتم کرونا دارم اولش همه بد نگاه میکردند ولی در آخر این من بودم که خوشحال بودم از اینکه به کسی انتقال ندادم خانواده و بچه هام را 20 روز ندیدم ولی ارزشش را داشت