شلام
پنج سال خونه مادرشوهر زندگی میکنیم دیگه خسته شدم از دخالت هاش حسادت هاش هرروز نوه هاش میان سر و صدا میکنن یا میان خونم چندبار گفتم نیاید رفتن ب مادرشوهرم گفتن اونم از عمد بلند بلند میگ هرجا راحتین برین اونجام خونه من بیخود میگن نمیزاره و خلاصه خیلی چیز های دیگ هرجا بریم باید مادرشوهرمم ببریم نگاهش ب شوهرم اژانس شخصیه ساعت یک شب زنگ میزن از خواب بیدار میکن من خونه دختراممم پاشو بیا دنبالم منو برسون خونه حالا شوهرم بخپاد ماشین بشوره تو حیاط نمیزاره میگ پول ابم زیاد میاد با بیمه اش ماشین بیمه نکرد بخاطر پنجاه تومن چون میدونه ماشین من خریدم با طلاهام خیلی دلم پر هربار شوهرم باهاش تنها میش میاد خونه دعوا راه میندازه ظرف میشورم از عمد میاد ی بار دیگ میشوره یعنی ک تو کثیفی میاد خونم هم جارو میگرده ایراد میگیره من الان باردارم چند روز پیش هوس حلیم کردم ب شوهرم گفتم خرید مادرش تو جمع اونو سوژه کرد کوبید سرم چیه خودت لوس میکنی هر روز غذاهای گرون میخوای تازه پنج ماهته. همه فهمیدن حامله ای حیا نداری همه باید بفهمن بچه میزایی خجالت حالیت نیس بخدا هرچی شوهرم میخره تو نایلون سیاه قایم میکن میار خونه از ترسم هر لباسی بخرم قیمتش پاییین میگم هر ده روز میرم خونش دیر ب دیرسر میزنم وقتیم میرم نهایت بی احترامی میکن یا خودش میزن ب خواب ک من برم یا چادر سر میکن میره دم در با همسایه ها یا کنترل برمیدار از اسن شبکه ب اون شبکه محل نمیزاره یا زنگ میزن ب دختراش نیم ساعت حرف میزن منم مث خیار میشینم در و دیوار نگاه میکنم اصلا دوسندارم برم خونش بخاطر شوهرم میرم و اینگه تو خونش زندگی میکنیم مجبوری دارم سازش میکنم خودم از شخصیت میندازم دیشب دعوام شد با شوهرم طبق معمول مادرش پر کرده بودش میخوام ماشین بفروشم خونه رهن کنم دیگ عصابم نمیکشه از ی طرف مادرم میگ نرو گرونیه بمون همونجا پشیمون میشی بعدا از ی طرفم واقعا دیگ نمیتونم با مادرشوهر کنار بیام ۵سال تو جهنمم