دقیقا۱۰روزه که ازداشتنش محرومم
یکماهی باکروناجنگیدویکهفته اخرتوبیمارستان بستری شد. ۳۱تیرهم رفت
من موندم ویدنیای خیلی خیلی سرد
انگارخوابم. باورم نمیشه. حتی اشکی نمیریزم. فقط توشوکم. خاطراتش دعاکردناش خندیدناش جلوی چشممه
۲۶سالمه اما۶۰ساله شدم
آرومم ضجه نمیزنم ولی دلم اشوبه.
مدام همه جادنبال بهترین باقیات صالحات برای مادرمم. همش توفکراینم چیکارکنم خوشحال بشه. چیکارکنم حالش خوب باشه. میدونم طولانی شدولی بایدبگم این حرفا و وگرنه طناب میشه خفم میکنه
برای شادی روح همه ی مامانامخصوصامامان صدیقه ی من یه صلوات بفرستید🖤