چرا انقددد زجرم میدی....من امتحان هامو پس دادم....چرا رهام کردی...من فقط تو رو دارم.....چرا رهامکردی
خدایا من خیلی ضعیفم....به من رحم کن.....خدایا به من رحم کن
یارا کوچولو.....تو هنوزم دل اومدن نداری مامان؟ اینجا مگه چقد ترس داره.....ینی ما لایق داشتنت نمی دونی....؟ ما دنیا رو برات گلستون می کنیم....چقد تو پیج های دکتر ها و زایمان هاشون باشم و اشک بریزم....حسرت به کنار اون شوق که پس من کی اون لباس آبی رو تنم می کنم و تو آخرین تکونات و تو دلم میخوری و نیم ساعت بعدش میای بغلم....یارا تو اصلا چه شکلی هستی؟ چشما ت چه رنگیه....رنگه چشای مادرت تو ۲۹ سالگی میشی متمایل به حسرته....یارا دستات ....مث دستای مامان کشیده است.....چال لپ بابات رو صورت قشنگت هست....یارا مامان تو صدای گریه ات چه جوریه؟ چقد آخه انتظار ...یارا اشکام خشک شد بیا......این تن دلش میخواد مهمونش باشی ۹ ماه....این زندگی تو رو می خواد....یارا مامان منتظرم نزار دیگه....یکم دلت با ما باشه با مرام.....دلم برات پر میزنه.....خدایاااا به دادم برس.....یه صلوات مهمونمون کن
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم :)................فاجعه اونجاست که یه نفرو به همه دنیا و آدماش ترجیح میدی ، بعد همون یه نفر ساده ترین چیزها رو به تو ترجیح میده!به قول شاعر : وای بر من، تو همانی که امیدم بودی؟!