نمیدانم تو از کجا آمدی صبح کدام روز بود که بلند شدم و به جای فکر کردن به خورشید و روز پیش رو به تو فکر کردم یادم نمی آید آخرین شبی که خبری از تو نبود و من آسوده غرق در آرزوها و برنامه هایم بود کِی بودآخرین باری که دلم خواست دوستت نداشته باشم اما نتوانستم را هم که اصلا در ذهنم نیست چنان به بودنت عادت دارم که انگار اصلا از قبل از بودنت هیچ چیز در ذهنم نمانده و شاید هم اصلا نبوده...من اما هر روز در شهر ، در مهمانی ها،در گشت و گذار های شبانه نبودنت کنارم را عجیب احساس میکنم اصلا بدون تو چهره این شهر خراب شده تو ذوق میزند و انگار تمام مغازه ها ،تمام پیاده روها ،تمام درختان گریبان من را میگیرند و به رویم میآورند که من باز هم تورا کنار خودم ندارم و نمیدانم که این شَهر چه میخواهَد از منِ بی تو؟و حالا هفته ها و شاید ماه هاست که فقط میدانم"داشتن تو یعنی بروند به جهنم تمامِ نداشتن ها"و من نمیدانم کیش بودم که مات شدم یا تو شطرنج باز قهاری بود خلاصه که وقتی به خودم آمدم تمام مهره های من بیرون از بازی بود و تو با چشمانی پیروزی در آن موج میزد به من مینگریستی شاید هم سِحر شدم و تو عجب ساحره ای بودی :))
N#