سلام من یه خواستگار دارم ک همسایمونه
بعد از جلسه اول که ما دوتا باهم حرف زدیم قرار شد برا جلسه بعد راجب مهریه و اینجور چیزا حرف بزنن ک باباش یه حرفایی زد بابای من عصبانی شد و گفت به صلاح نیس
گذشت تا دوباره با همسایه ها حرف زدن پا پیش بذارن بیان به ما بگن ک اونا پشیمونن دفعه بعدی ک اومدن قرار شد بعد از سالگرد مادر برزگم نامزد بشیم
حالا امروز یکی از همسایه های ما ک با ما جوره میگ اونا خواب دیدن یه بابابزرگش ک فتح کرده اومده تو خوابشون گفته اصلا خوب نیس و نرو و اینا
اونا هم قرار بود یکی بفرستن بهم بزنه
دوباره خود پسره اومده میگه من به این چیزا اهمیت نمیدم و نباید به کسی اجازه دخالت داد و ...
حالا من میگم این ازدواج خوب نیس منصرف شدم مادرم مخالفت میکنه پدرم در جریان نیس
به نظر شما چکاری درست
اخه من میگم خانوادش مشکل دارن ظاهرا نباید ازدواج کنن