آدم بی ادبی نیستم اما خیلی خیلی بهم فشار اومد
منو آورده تو داهات زندگی کنم اونوقت تو خونه ای ک هیچیش سرجاش نیس، حتی ی پمپ یا تانکر نذاشته درصورتی ک میدونه فشار آب کمه ها، از سماور کمتر، خلاصه آب حتی ی قطره هم نمیومد بچمو ب سختی با آب کتری شستم جیغ میزد از بوی پی پیش و بچم سیاه شد از گریه، زنگ زدم داد و بیداد کردم ک من میرم خونه مامانم هر وقت مشکلات خونتو درست کردی بیا دنبالم.
اونوم برگشت زنگ زد ک چیشده؟
عصبانی گفتم ۲۸ سالت بود زن گرفتی اصن من ن ی پدرسگ دیگه تو ک اینهمه کار کردی موقع ازدواج حتی پول ی حلقه نداشتی بس ک همه رو کردی تو ... خواهرت، تو ... مادرت.
بعدم قط کردم
خیلی ناراحتم و پشیمون آخه مامانش سال ۹۸ فوت کرد.
الان ن اون زنگ زده ن من