عروسی که میکنن ژوان خیلی عاشقش میشه یکم بعد برای کاری چند روز میره رباب باردار میشه و ۳ قلو بدنیا میاره بالاجام دیگه شده بود دست راستش همچیو بهش گزارش میداد که حواستُ جمع کن سما خوشگل شده هووت میشه
خلاصه هی از سما بد گفت رباب بزور سما بیچاره رو شوهر میده به یه مرد علیل(برادر شوهر رباب)
خلاصه زندگیش هی داشت بد میشد
بالاجا میگه بگو شوهر برات عمارت بسازه برو تو خونه ی خودت خونه ساخته میشه روزی که میخوان برن توش یهد بالاجا میگه منو رژوان میخوایم ازدواج کنیم رباب میگه شوخیه...
خلاصه ازدواج میکنن بالاجام ربابُ کور میکنه خودشم خودکشی میکنه
درنهایت که میمیره زندگیِ اونا خوب میشه