سیزده بدر مال خیلی سال پیش بود ابجیم حدود ۱۴ یا ۱۵ سالش بود من دو سال کوچیکتر رفته بودیم پارک اونجا ناهار خوردیم ظرف رفتیم بشوریم منو خواهرم و دختر خالم لیوانا ریخت با بشقاب و قاشق بعد زیر پای چند تا پسر ریخت من و دختر خالم نرفتیم ابجیم مجبور شد بره پسره لیوانشو برداشت داد دست ابجیم نگاش میکردعاشقش شده بود چند سال عاشقش بود اخرش باید میرفت کشورمون بگذاشت پزشکی میخوند رفت کارت دانشجویی بگیره همون روز واسه ابجیم خواستگار اومدابجیم گوشیشو زیراجاق گاز قایم کرده بود ک مادرم نبینه زنگ میاد بعدش نگو اونقد زنگ زده بود قسم داده بود ک جواب بده دارم از مرز رد میشم ابجیم اخرشب دید زنگ زد خاموش بود الانم عروسی کرده ابجیم همش یادشه زنگش میزنه خاموشه
ابجیمم با مادرم حرف زده بودد خیلی عاشق هم بودن مادرم سیمکارت ابجیم و دور انداخت وگرنه مطمعنم اون رنگش میزد
راستی تو پارک وقتی ابجیم سوار بشقاب پرنده بود جلوی همه وقتی در حال حرکت بوده تو اون موقعیت بهش داده بود خخخ