بخدا خسته شدم دیگ شما قضاوت کنید
من ۱۶ سالمه بعد الان نزدیک دو ماهه بیرون نرفتم از خونه تهران زندگی میکنم
خسته شدم دیگ قبل عید بابام گف میبرمت میچرخونمت مسافرت ک نمیتونیم بریم میریم تهران گردی
بعد دو روز پیش گف بخواب صب بیدار شو بریم بیرون از شهر تفریح گفتم باشه خوابیدم صب بیدار شدم من همیشه ساعت 6 صبح میخوابم اون شب از ذوق به زور ۱۲ خوابیدم صب بیدار شدم بابام ساعت ۳ شعر پاشد بعدشم یه جوری خودشو گرفته بود ک جرعت نکنم حرف بیرون بزنم اون روز کلی گریه کردم رفتم تو اتاقم از گریع خوابم برد مامانم اومد بیدارم کرد گفت برنامه ریزی کردیم بابات قول داد ببرت من گفتم عمرا ببره چون همیشه همینه عادت کرده هیچوقت هیجا نمیریم با هیشکی رفت و آمد نمیکنیم
بعد قرار شد امروز بریم بیرون بابام تا همین الان خواب بود الآنم انگار ارث باباشو خوردیم
خسته شدم دیگ از این زندگی چ بابایی دارم ک حتی سر قولش نمیمونه