من توی یه خانواده ی سنتی بدنیا اومدم فرزند دوم از شوهر دوم مادرم بودم شوهر اول مادرم شهید دفاع مقدس بود وقتی که شهید شد پسرش سه سالش بود و مامانم هجده ساله و وقتی با پدرم ازدواج کرد بیست چهار سال داشت پدرم همسایه ی پدربزرگ مادرم بود توی روستا چهار سالگی پدرشو از دست داده بود و خانواده فقیری داشتن پدرم سه سال از مادرم کوچیکتره روز خاستگاری تنها هدفش رو برای ازدواج با مادرم راضی نگه داشتن مادرش عنوان کرد و دقیقا بخاطر همین مامانم بهش جواب مثبت داد البته بماند که مامانم هفته قبلش رفته بود جمکران و به امام زمان شکایت برده بود از مشکلاتش و یک هفته هرشب خواب میدید و توی هر خواب یه نشانه پدرمو بهش میگفتن مثلا یه شب قد بلندش یه شب سید بودنش یه شب اسمش که اگر شد بعد داستان خودم خواباشو تعریف میکنم