سلام خوبید شبتون بخیر یه لحظه یاد فردا شب افتادم غم عالم نشست تو دلم من با خانواده ی همسرم یه ساختمون زندگی میکنم طبقه هامون با هم فرق دارن
همسرم رفته ماموریت و یه ماه دیگه میاد انشالله
حالا من الان چند روزه خونه ی مادرمم اما بخاطر فردا که روز پدر باید برگردم خونه ی مادرشوهرم اینا
من همیشه همسرم شبا دیر میاد و همیشه تنها هستم با بچم مادرشوهرم و جاریم و بچش وقت و بی وقت مزاحمم میشن مثلا ۱۲/30شب که من با بدبختی بچه رو خوابوندم مادرشوهرم میاد در میزنه تا درو باز نکنی بیخیال نمیشه در دیر باز کنی میگه خواب بودی؟
پسرم اومده؟
امار مارو از رو کفشام که تو جا کفشی هست یا نه میگیره حالا دقیقا همون شب جاریم ۱۲/۳۰زنگ زده بود ادویه میخواست منم فرصت غنیمت دیدم گفتم مامان فلانی خونشون انگار ساعت نداره اخه چرا این ساعت که بچم خوابه باید زنگ بزنه و....به روی خودش نمیاورد میگفت خب جوابشو نده من منظورم به خودش بود که این تایم از شب،وقت شب نشینی نیست یه ساعت،یه ساعت و نیم نشست دید پسرش نمیاد پاشد رفت منو دخترمم تا صبح تنها بودیم
اما حالا که همسرم نیست جای منو میندازن اتاق خواب حتی میخوام برم خونمون باهام میان که تنها نباشم من اصلا نمیترسم و اینکه خونشون معذبم از درد معذب بودنم اومدم خونه ی مامانم اما باید برم خونه ام و خونه تکونی کنم حالا من هر چی میگم خونم راحتم شبا و نمیترسم میگن نه تنها نمون حتی میخوام برم بیرون باید بهشون جواب پس بدم همه جوره چک میکنم بخدا تا حالا کاری ام نکردم که شما فکر کنید بهم شک دارن و....
من چطور نه بگم مغزم کار نمیکنه