یه بارهم داشتم از دانشگاه برمی گشتم خونه یکی از بچه ها که یکی از کلاسها رو باهم بودیم کنارم تو مینی بوس نشسته بودیم اون خانم متاهل بود و هیچکس نمی دونست من هم نمیدونستم
یه دفعه یه پسره هی برمی گشت پشت سر و به ما نگاه میکرد این خانم رو زیر خنده و پشت هم به معلوم میزد و میگفت مخش رو بزن
برگشتم که به شوخی لبخند بزنم دیدم داره میخونه و دوتا از دندانهای نیشش بلندتر و رو به جلو و بسیار قهوه ای و کثیف , ترس بدم داشت و سرم رو برگردوندم
دوباره برگشتم که باهاش صحبت کنم دیدم دندونهاش بسیار مرتب سفید و زیبا بود
اون موقعها اینو به کسی نگفتم و فکر کردم خیالاتی شدم اما هیچ وقت این خاطره یادم نرفت