پرسال اینموقع برادرشوهرم نزدیک100میلیون پول داده بود بره خارج بعد مادرشوهرم آخرین نفر فهمید هر روز و شب کارش گریه بود هی میگفت برن دیگه نبینمشون،ایشالا نتونن برن،بالاخر روز سفرشون رسید هممون جمع شدیم رفتیم فرودگاه راهیشون کردیم خواهرشوهرم مادرشوهرم شوهرم از همه بدتر یواشکی زار میزد بعد من فهمیدم بغلش کردم یهو گوشیو برداشت گفت نمیشه باید زنگ بزنم زنگ زد دادشش