غروب بود بچه هام بهونه میگرفتن حوصلون رفته
بریم خونه مامان جون
شوهرم بردمون خونه مامانم
تارفتم داخل خونشون دیدم خواهر برادر وعروسمون
اونجا هستن وبگو وبخند
منم شوکه شدم .بااینکه نزدیک خونه مامانم هستم
خبرم نکرده بودن که منم برم پیششون
اخه چند ماهی بودکه خواهرم روندیده بودم
ارصبح اونجا بودن اما خبرم نکرده بودن
خیلی ناراحت شدم
احساس بی کس بودن دارم
نه ازخانواده شوهر کسی را دارم نه خانواده خودم
موقع اومدن به خونمون کلی گریه کردم
وبه مامانم گفتم که من هیچکس روندارم
وبه فکرم نیستین
فقط یه شوهر روانی دارم
خدا هرچه زودتر مرگم رابرسونه تاراحت بشم
مامانمم ناراحت شد😢😢😭😭😭