بنام خدا داستان زندگی فریبا
من از روزی که یادم میاد زندگی پر رنجی داشتم تو یه خانواده ای به دنیا اومدم که 3 پسر و 3 دختر قبل خودم بود و من آخرین بچه بودم ته تغاری بابام ارتشی و همیشه ماموریت و مادرم خانه دار زیاد از بچگیم یادم نمیاد بجز اینکه تو سری خور خانواده بودم و کسی دوستم نداشت و ازم متنفر بودن و قشنگ به زبون میاوردن که دوستم ندارن و تمام عقده هاشون رو سر من خالی میکردن حتی همبازی هم نداشتم. تو دوران نوجوانی دوست و رفیق های مدرسه کمی داشتم که کم کم اونا هم رفتن و من تنها شدم، برادر دومم هرویینی شد و تو وقت توهماتش سعی به تجاوز به من میکرد که باعث افسردگی و بیماری روحی من شد و به من میگفت اگر به کسی بگی میکشمت و من به مادرم میگفتم و مادرم از ترسش من را هرجا میرفت میبرد، داداش بزرگترم که نامزد کرد من عاشق برادر خانومش شدم که به هم نرسیدیم همه فامیل از عشق آتشین ما حرف میزدن اونموقع ها بابام که بازنشسته شد بعد دوسال فوت کرد و من یتیم شدم با اون برادر های ابن ملجم. بعد از برادر خانوم داداشم من با یک پسر دوست شدم که محسن اسمش بود و خیلی آدم کثیفی بود و فقط به فکر رابطه بود اگر مکانی نداشت به رفیقاش میسپورد که من میارم مکان با شما و اینطور شد که منو بدنامم کرد تو پسرا من دیگه افتادم تو کار دوست پسر داشتن و این کثافت کاری ها با افراد زیادی تو شهر کوچیکمون بودم تا چند سال گرفتار این چیزا بودم و خر بودم حالیم نبود خیلی از برادر هام کتک خوردم با زنجیر با کمربند با مشت و لگد هر روز میزدنم بینیم رو دوبار تو یک ماه شکوندن، دندونم رو شکوندن خیلی خودکشی کردم ولی موندم کاش نمیموندم، یه سال به صورت اتفاقی اسم من و مادرم دراومد بریم مشهد رفتم و توبه کردم و از امام رضا کمک خواستم، مادرم تماس تلفنی من با برادر خانوم داداشم رو شنید و فهمید که مشکل برام پیش اومده تا مرز سکته رفت ولی منو برد دکتر و خاست ترمیم کنه که بعد از چند سال مادرم هم فوت کرد و من موندم با برادر هام پسر خالم که منو دوست داشت اومد خاستگاریم و من که دوستش نداشتم بخاطر اذیت های برادر هام قبولش کردم ولی همش استرس شب عروسی و... داشتم تا اینکه بهش گفتم از من جدا شو من اینطوری ام من مشکلم اینه که تو این چند سال قبولت نکردم من نمیتونم من کثیفم و اون منو بوسید و بهم گفت اصلا برام مهم نیست من تو رو بخاطر خودت میخام و اصلا بهش فکر نکن من تو رو بخاطر خودت میخام نه بخاطر اون و ما بعد از چند بار صیغه محرمیت که میخوندیم تا محرم باشیم و حقوق پدرم برام واریز بشه تا بتونم جهاز بخرم عقد رسمی محضری کردیم و حقوقم هم قطع شد و ازدواج کردیم و رفتم داخل یه اتاق 12 متری بدون امکانات و وسیله مادر شوهرم هر روز زخم زبون و آزار و اذیتم میکرد زخم زبونم میزد با حرفاش میسوزوندم تا آخر از خونش بیرونمون کرد و ما رفتیم داخل شهر یه خونه خیلی کوچیک زیرزمینی تاریک اجاره کردیم 4 سال زندگی کردیم بعد یبار که من خیلی عصبانی بودم از دست شوهرم که مواد مصرف میکرد و سیگار هاش تو خواب میوفتاد و همه فرش رو سوراخ سوراخ سوزونده بود دعوا شروع کردم و بنزین ریختم روی خودم و با فندک خودمو آتیش زدم همسایه به دادم رسید و با پتو دورم گرفت و خاموشم کرد و بردنم بیمارستان دوماه تحت مراقبت های ویژه بودم تا پای مرگ رفتم و برگشتم 7 بار عمل جراحی تو اون دوماه انجام دادم. از پوست پاهام برمیداشتن و به قسمتهای سوخته پیوند میزدند و خدا میدونه چه دورانی بود داخل بیمارستان سوانح و سوختگی. بعد از بیمارستان شوهرم خیلی ازم مراقبت کرد تا به زندگی برگشتم و بعد از مدتی شوهرم ماشین خرید یه پراید که باهاش میرفت مسافر کشی قبلش پاکلان بود که بخاطر بستری شدن من اخراجش کردن که نرفت سر کار. از این مسافرها یه دختر باهاش دوست شد و مدتها زندگیم تحت تاثیر این دختر قرار گرفت و خدا میدونه که چقدر آزار روحی و فکری دیدم بعد داخل سایت دیوار یه آگهی پیدا کردیم که باغبانی و سرایداری بودش رفتیم که بعد از 1 ماه از باغ اومدیم بیرون کارشون زیاد و دستمزدشون کم بود و مرفه بی درد بودن صاحب باغ هم کورونا گرفت و مرد. رفتیم داخل یک باغ دیگه چون پول پیشمون تموم شده بود و هیچ جایی نداشتیم که بریم و دنیا دنیا بدهی داشتیم هر روز یکی از وسایلم رو میفروختم یکبار هم که لطف کرد برام گوشی خرید برای قسطش که هر روز در خونه میومدن تلوزیون رو فروختیم یکبار برای قسط باطری ماشین اجاق گازم رو فروختیم یکبار مهمان اموگد پول نداشتیم کمد جاکفشی را فروختیم، داخل اون باغ هم خوب نبود و دعوا شد از اونجا هم آمدیم بیرون بعد از 3 ماه و جا نداشتیم پول نداشتیم یک فامیل که مسئول و مدیر عامل بود قرار شد شوهرم را مسئول یکی از جایگاه های سوخت cng کند که زیر حرفش زد و بهانه آورد و ما ناامید تر از همیشه میرفتیم کنار پارک مینشستیم و گریه میکردیم از بخت بد از پدر شوهرم کمک میخاستم کمک نمیکرد و میگفت به من ربطی نداره خودتون میدونید، بالاخره دختر عمویم یک مبلغی که بشه باهاش خونه ای اجاره کرد بهمون کمک کرد و ما رفتیم و یک خانه اجاره کردیم و شوهرم کار نگهبانی پیدا کرد و با هزار التماس به مسئول آن به سر کار رفت. بچه دار نشدن هم یکی از مشکلاتم هست که با آن درگیرم بعد از 7_ 8 سال زندگی خدا بچه هم بهمون نداده. تنها دلخوشی الان من تو این همه بی پولی و تنهایی فقط و فقط گوشیمه که دارم و دوچرخه سواریم. 