یه شب مهتابی خانوم ماه و ستاره درخشان کنار هم نشسته بودند و گل می گفتند و میخندیدند ابر که از اون جواب می گذشت دلش گرفت و گفت کاش یه دوست صمیمی داشتم بخاطر تنهایی خودش دلش گرفت و گریه کرد گل زرد کوچولو سرش رو از خاک بیرون آورد و گفت گریه نکن ابر من ما باهم دوستیم ابر خندید و گل از ذوق خوشرنگ تر شد شب که شد پرنده کوچولو قصه دوستی رو توی گوش شب پچ پچ کرد