دقت کردم اکثرا از مادرشوهر و خواهرشوهر کلا قوم مینالید، خواستم بیایید بگید ما با عروسمون چطور رفتار کنیم، خونه داداشم یه شهر دیگه اس که دوتا از خواهرام هم خونه شون تقریبا نزدیکه، مامانم اینا سالی یکی دوبار میرن پیششون اونم معمولا اگه کاری براشون پیش بیاد، اصلا زیاد رونمیده بابام اینا برن خونشون هربار یه بهونه ای میاره، خب بابام اینا هم دلشون برا پسرشون تنگ میشه، تازه عروسمون ماهی حداقل یه بار خونه خواهر م اینا ناهار شام میره، ولی تو این چن سال که عروسمون بوده دو سه بار خواهرم اینا دعوت کردن اونم چون ما اونجا بودیم،حتی چن سال پیش سر اسم گذاری بچه ش خواهرم اینارو دعوت نکرده بوده در صورتی که کل ایل و تبار خودشون خونشون بودن، اتفاقا روز اسم گذاری خواهرم کادوش رو برده بوده نگو اسم گذاری داشتن نکفته که خواهرم اینا بمونن، بهونه آورده که خونم کوچیکه... من وقتی فهمیدم خواهرم اینا تو اسم کذاری نبودن ناراحت شدم گفتم چرا نموندید گفت حالا زن داداش به کنار، خواهراش کلا بهمون چش قره میرفتن، تا هم ماروگیر میاره از بی پولی میناله در حالی درآمد داداشم متوسطه... از بس گفت نداریم نداریم مامانم ناراحتی قلبی گرفته، باور کنید ما زیاد کاری به زندگیش نداریم خیلی معمولی باهاش رفتار میکنیم حتی خیلی هواش رو داریم میگیم حامله است... بهش چیزی نمیگیم خونه اش نمیرییم تا اذیت نشه ولی خیلی بد باهامون برخورد میکنه، تنها گیری که مامانم بهش میده اینه که لباسای شوهرت و بچه ات چرا اکثرا کثیفن، واقعا هم کثیف نگه میداره، طوری که حتی بچه کوچیک هم متوجه میشه، من چن باری به مامانم گفتم کاریت نباشه اونطور راحتهتو این چن سال عروسیشون من یه بار اونم اندازه دو روز تنهایی رفتم خونشون، خونه خواهر مادرش نزدیکن، تو اون دو روز با زبون بی زبانی هی میگفتن من کی میرم،حتی روز آخری خواهراش بهم نیش و کنایه زدن، منم هاج و واج مونده بودم،زن داداشم هم عین ماست به خواهراش نگا میکرد، من باورم نمیشد با من هستن... تازه هی میگفتن ما شانس نداریو نوه هامون شبیه دومادا هستن، اکثرا همه اعتراف میکنن که داداش من نه تنها از عروسمون قشنگتره، بلکه از کل ایل و تبارشون سرتره