2821
2789
عنوان

دارم از حرص میترکم

839 بازدید | 82 پست

امروز مادر دوستمو تو خیابون دیدم 

داشتم از آموزشگاه برمیگشتم گفتم زشته برسونمش 

ماشین بابام  دستم بود

یه بوق زدم توجهش جلب شد 

تعارف کردم سوار شد 




از قبل تایپ کردم  میذارم خورد خورد چون خودم از خب خب و کو کو خوشم نمیاد

این خانم مادر یکی از دوستای صمیمیم بود 

ما ابتدایی و راهنمایی باهم تو یه مدرسه بودیم 

یه نسبت فامیلی دور هم داریم 

باهم درس میخوندیم

بازی میکردیم 

مدرسه میرفتیم 

تا اینکه دبیرستان جدا شدیم

من رفتم یه مدرسه اون یه مدرسه دیگه رفت

بااون حال اول دبیرستان امتحانای ترم کتابامو بهش قرض میدادم

بخدا نمیخوام بدشو بگم یا بگم من خیلی زرنگ بودم 

اون درس نمیخوند نمراتش کم بود ولی خب من میخوندم حتی وقتایی که میرفتم خونشون درس بخونیم اون میگفت بیا بازی کنیم و ما کامیپوتر بازی میکردیم بجای درس خوندن من که از قبل میخوندم و میرفتم خونشون ولی اون نمیخوند و خراب میکرد امتحانا رو 




راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

بالاخره گذشت انتخاب رشته کردیم من اولویت اولمو ریاضی اوردم ولی چون نمراتم بالا بود و شاگرد اول مدرسه بودم منو تو تجربی نوشتن من خودم علاقم به ریاضی بود ولی مدرسه گفت باید تجربی بخونی البته خونوادمم مشتاق تجربی خوندن من بودن

دوستم مدیریت خونواده اورد 

ولی همون شهریور ازدواج کرد 

شوهرش نذاشت دیگه بره مدرسه 

شوهرش تحصیل کرده نبود خونه و ماشین نداشت رفتگر بود (ایراد نمیگیرم یا توهین نمیکنم همه محترمن و ملاک انسانیت و ارزش شغل و پول و تحصیلات نیست) 


ازدواج کرد شد یه آدم دیگه🖐 انگار شق القمر کرده 

حتی یادمه به خاستگارش جواب بعله داده بودن عمم اومده  بود خونه ما با آب و تاب تعریف میکرد که آره فلانی شوهرش اینجور اونجور 

بعد مامانم کفرش در اومد سرم داد زد که برو تو اتاقت 

بیرون که میدیدم دوستمو جواب سلامو نداد راهشو کج میکرد🖐😐 انگار مثلاً منو ندیده 

یا مثلاً باباش یادمه یه بار ظاهراً بابام سلامش کرد اون خدا میدونه شنید و جواب نداد یا از رو قیافه گرفتن بود یا هرچی جواب نداد 

بابام خندید بهش گفت حالا پدرزن شدی محلمون نمیدی؟؟

یه بار داشتم از مدرسه می اومدم مامانش منو سر راه دید سوم دبیرستان بودم اون موقع  جلو سوپر مارکتی چندتا خانم ایستاده بودن اینم بود من سلام کردم بهش اونم سلام کرد شروع کرد احوال پرسی بعد گفت درست تموم نشد هنوز؟؟ گفتم نه سوم دبیرستانم الان بعد با زبون محلی مابه اون خانما گفت دوست فاطمه است هنوز شوهر نکرده😐👌

ازدواج کرد شد یه آدم دیگه🖐 انگار شق القمر کرده  حتی یادمه به خاستگارش جواب بعله داده بودن عمم ...

کلا یه سری دخترا شوهر میکنن حس میکنن ملکه شدن یا شاخ غول شکستن😂😂😂😂😂منم چندتا دوست اینشکلی داشتم جالبه اکثرا شوهراشون آش دهن سوزی هم نیستن😂😂😂😂

مرا تا دل بُوَد  دلبر تو باشی♡                                                          یه تثبیتی با اراده💪💛

داداشم که پزشکی اورده بود من اون سال ، سال کنکورم بود یعنی چهارم دبیرستان مامانم برا داداشم یه جشن گرفت و همه رو دعوت کرد 

اینا  رو هم گفت 

دوستم که نیومد

مامانش اومد 

بعد تو جمع به مامانم گفت مادرزن نشدی؟؟ 

مامانم گفت بچه رو شوهر بدم که چی بشه یه شوهرو همه میکنن بزار درس بخونه دو روز دیگه دستش تو جیبش باشه واسه دوزار پول گردنش جلوی شوهرش کج نشه


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز