ک تو جمع هم بودین اما هر کاری کردین نتونستین خودتون نگه دارین ب سختی وایسادین
من خودم خونه پدرشوهرم بودم مادرشوهرم هی اصرار بریم حیاط بشینیم خنکه منم گفتم ن خونه خوبه باید دوساعت بلند میشدم زیرانداز میبردیم اینا منم بی اندازه تنبل بالاخره رفتیم حیاط ک 50متر میشه
تو نگو پدر شوهرمم دسشویی ما داشتیم حرف میزدیم یه گ و ز ز ز ي کرد منو مادرشوهرم زدیم زیر خنده فک کردیم همسایس آخه دیوار بینشونه اونا هم حیاطن اینقذ من خندیدم بچم برا بار اول لگد زد ماذر شوهرمم هی میخندید و میگفت فک کردم خمپاره بوده تا در دسشویی باز شد دیگه هیچی مادرشوهرم لال شد من بدتر خندم میومد نمیتونستم بخندم و کنترل برام سخت بود پدر شوهرمم همیشه عادت ب گپ و گفتار داشت یه سلام سزد کرد رفت تو تا رفتم خونه نیومد بیرون هیجوقت یادم نمیره