دیروز دخترم بعد مدتها گفت ببرم خونه مامان جون،،،منم بعد مدتها پاشدم رفتم،،خلاصه دلم هوس کشمش پلو هم کرده بود،،،،،رفتم وناهار هم خودم برا همشون پختم وظرفا شستم بعد مامانم گفت به اون خواهرت گفتم ب تو هم میگم من بعد خاستید بیاید.خودتون از خونه هاتون درست کنید بیارید،،،،وضع بابام هم خیلی خوبه،،،خلاصه خیلی جا خوردم این حرفا زد زبون لال شد و هیچی نگفتم اینم بگم لواشک هلو وسیب درست کرده بودم براشون بردم،،،خلاصه من اومدم خونه ولی از فکرم پاک نشد،،،،امروز یکم لواشک گفتم برا خاهرم ببرم،،،رفتم نبود از اونجا که نزدیک به بابام هست خونش دخترم گفت احتمالا اونجاس بریم اونجا بده،،،،منم رفتم و تا اومدم تو حیاط بلند طوری که ما بشنویم گفت وای اینا اومدن، مزاحما،،،،من و دخترم هنگ نگاه.هم میکردیم،،،،گفتم لواشک درست کردم برات آوردم،،،ولی بغض گلوم گرفته بود،،،،الان بقیه ش تایپ میکنم عذر خواهی میکنم اگه دستم کند هست