یه روز رفتیم خونه بابام
تو راه برگشت دعوا کرد که من سبک زندگیم مثل شما نیست که هی برم مهمونی و منو مجبور نکن اونجوری که میخوای زندگی کنم
حالا از نظر من اصلا اینجوری نیست که من مجبورش کرده باشم. من که سکوت کردم و هیچی نگفتم
شب داشت کتاب میخوند گفتم تو برو تو اتاق من تلوزیون ببینم. گفت نمیرم تو بعدا تلوزیون ببین
خلاصه پاشد یه مجسمه برداشت با یه عصبانیت زیادی که میزنم تلوزیونو میشکنم، خاموشش کن. منم خیلی ریلکس گفتم بشکن
اما تاحالا اینحجوری نشده بود. خیلی حالم گرفته شد. دلیل چی بوده یعنی