طولانیه اما ارزش خوندن داره
شاید کمکتون کنه داستان زندگیم
بابام آدمیه که میگه این فلانه این بهمانه
تو شهر ما عشق و عاشقی و اینا مثل اینه ک آبروی خودتو پدرتو یجا برده باشی
عشق ب ادم حرومه اگه عاشق باشی باید پنهونی بجنگی
بابام همیشه میگف این مکان خیلی ادمارو خراب کرده و فلان همه میگن میخوان بیان این مکان ولی بعدش از اینجا میرن یجا دیگه
روز رفت و اومد و دخترش عاشق شد عاشق ادمی ک بیماری ام اس داشت
برای دیدنش و کم نیاوردنش قرار شد بره همون مکانی ک با باباش اونجارو ننگ میدونست و بی ابرویی
مجبور بود بره بحث مرگ بود و زندگی
اما پدرش از این عشق جوونه زده تو دل دخترش و یه تنه جنگیدنش خبر نداشت
زندگی سخته ترس از دست دادن هم داشته باشی سخت تر
هر دفعه ک میگن فلانی ب رحمت خدا رفت تن من میلرزه ک این بیماری لاعلاج عشق منو هم ازم بگیره
اهای ادما من اینو گفتم خیلی خلاصه ک بگم قضاوت و معنایی نکنید
این وسط یه ادم بیگناه قربانی میشه
ادم خودش قربانی نمیشه از جون عزیزش در میاد
مثل من
میدونم خدا هست و خیلی بهش اعتماد دارم اولین عشقم خداست
ولی شما هم مواظب زبونتون باشید ک عزیزتون نابود نشه
التماستون میکنم تا چنتا جوون دیگه ب این حال و روز نیفتن. 🙃
مامانم میگ معجزه وجود داره اما ب من میگه پسره رو ولش کن میگن معجزه وجود داره اما حرفشونو باور ندارن
مگه برا این بیماری ها و مشکلات معجزه قرار نیس بشه
من نمیگم حرفش اشتباهه حق داره خیلی هم حق داره بابام هم حق داره ولی نمیدونم
سرنوشتمه...
عشق واقعی هیچ وقت فراموش نمیشه
هیچ وقت
من نمیخوام هیچکس زجر بکشه
برا همه دعا کنین اگه دلتون شکست منم فراموش نکنین
یع صلوات بفرستین برا خودتون و من. 👍