بچه هامون مسافرند...
یه روزی میاد که جای خالیشون تو اتاق بدجور حس میشه...
یه روزی میاد که دلتون برای صداش تنگ بشه...
یه روزی میاد که آرزو کنی بغلش کنی...
یه روزی میاد که دلت برا ریختو پاشاش تنگ میشه...
یه روزی میاد که دوست داری تا صبح پیشت بخوابه و تو بوش کنی و تا صبح نگاش کنی...
اونوقت میگی...
چه زود بزرگ شد! اونوقت میگی چقد عجله داشتم برای بزرگ شدنش اونوقت میگی کاش کوچیک بود...
بیشتر بغلش می کردم...
میذاشتم گاهی تو تخت من بخوابه...
اون وقتی که صدام می کرد و من سرم تو دنیای مجازی بود...
نمیگفتم ، مگه نمیبینی دستم بنده! اونوقت که دنیای مجازی رو همه دنیام کردم ...
نمیدونستم همه دنیام داره از تنهایی کارتون میبینه :(((
نمیدونستم همه دنیام تو فصل پاییز دلش می خواد رو برگهای خشک پا بذاره و بدوه...
من بخاطر دنیای مجازی و تکنولوژی ، دنیای کودکی بچمو ازش گرفتم...
کاش هنوز بچه بود...
امروز دستشو میگرفتمو باهم روی برگای خشک قدم میزدیم.میرفتیم پارک.میرفتیم براش یه بستنی میگرفتم و خوشحالی رو تو چشمش میدیدم...
اون میگفت مامان ... من میگفتم جاااااااااااااااااااانم . . . . . . .
اشک نریز...
اون اینجاست هنوز بچه است و عاشق بازی با مامان... بلندشو...برو یه بوسه به دستای کوچولوش بزن و برو دنیای کودکیش رو زنده کن....
خودم که با خوندن این متن خیلیییییییییی گریه کردم...
همه مامانا بیان بخونن و شاید تلنگری باشه به هممون که بدونیم بچه هامون حتی تو خواب هم به محبت ما نیاز دارن و خیلی تنهان یه کم بیشتر براشون وقت بذاریم اونا جز ما کسی رو ندارن.هرچقدر هم دعواشون کنیم و هرچقدر هم که براشون کم بذاریم امااااا اونا هنوز عاشق ما هستن و از بین همه دنیا فقط ما رو میخوان.