(از زبان علی ابن ابیطالب):
من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟
شما مرا از من گرفتید!
حقیقت من کجاست؟
روزگاری ساکن شهری بودم
اینک قرنهاست سرگشته بیابان خضر الیاسم
شما!
شما مرا از من گرفتید.
شما خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید
قلعهگیر و خندقگذار و معجزهسازم کردید!
شما مرا شاه مردان و شیر خدا گفتید!
از زمینم به چهارم آسمان بردید!
به خدایی رساندید!
پدر خاک و خون خدا خواندید!
دَرِ شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید!
شما...
شما با من چه کردید؟
وای بر آنکه برده کند و آنکه بردگی خواهد!
وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند!
شما!
شما با من چه کردید؟
سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکههای قلبتان!
و اشک ریختید بر مظلومیت من، تا ساده دلان را کیسه تهی کنید!
ای رگ گردن برآورده، گردن زدن آیین کردی که گردنت نزنند!
ای بالا نشین! که حیا فکندی، دور نیست که افکنده شوی!
و تو ای سوار بر رهوار_ تو بر سینه و سر زدی اگر کسی میدیدی، تا رکابت گیرند
و چون بر زین نشستی، بر پیادگان خندیدی!
ای زاده دروغ و بالیده در ریا!
به شمار بارهایی که به نامم سوگند میخوری، برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا...
به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم؛ شرمی از فردا کن که آینه روبرویت گیرند. ذوالفقار این است و نه تیغ دودم!
شما با من چه کردید؟
ای شما که دوستداران منید!
شما با من چه کردید؟
بزرگم کردید تا حذفم کنید!
راستی که من انسان بودم، پیش از آنکه به آسمانِ برین برانیدم
و چنین است که صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی
شما که دوستداران منید، با من که چنین کنید؛ دشمنانم چه باید بکنند؟
مجلس ضربت زدن