نبودن شما خودش گرفتاری است
و تمام گرفتاری های ما، از همین نبودن شماست.
گرچه همین حالا هستید و میان ما راه میروید و به صورتهای سیاه ما خیره نگاه میکنید و دل میسوزانید و برایمان دعا میکنید و گره از کارهای ما میگشایید...
اما اگر چنین بودنی کفایت میکرد، دیگر ظهور آفتابتان معنا نداشت. دیگر انتظار جایی میان ما باز نمیکرد و آنقدر قداست به خود نمیگرفت.
اگر این بودنها کفایت میکرد این ستمکاران بی مروت که کوچکترین لبخند ما، آزارشان میدهد و تشنه به زجر ما هستند، جرات ابراز وجود نمیکردند.
نه آقای من... نه سرورم... این بودنها کافی نیست. ما را از این باتلاق گرفتاری نجات نمیدهد.
باید بیایید، باید باشید، باید سیر ببینیمتان و سیر بگرییم.
سرورم... خسته ایم از جور زمانه و از عقلهای در غل و زنجیر و از ستمگران ناجوانمرد...
کاش بیایید همین روزها... ساعتها... ثانیه ها...