بچ هاااااا منم اصلا بيرون نرفتم حتي خونه مادرم
مادر شوهر بلا نسبت...ديشب زنگ زده گريه دلم تنگ شده براتون بياين پسرشم گفت يه شب افطار ميايم حالا شوهرم ميگه امشب يا فردا بريم
بعد درد اصلي من اينه كه چرا اينها نفهمن
پدر شوهرم كرونا داشت اسفند خوب شد اين هييچ خواهر شوهر ازمايشگاه بيمارستان كار ميكنه از كرونايي ها خون ميگيره ميگم خونشون الان پر ريسكه حاليشون نميشه مادره الكي گريه ميكنه اعصابم خرده
چييكار كنم؟؟