هیچوقت فکرشم نمیکردم که به دلم بشینه
که ازش خوشم بیاد دلم براش تنگ بشه ، که بخوامش که روزی هزاربار به عکساش زل بزنم
اولش فقط یه خاستگار بود ماهم رو رسم ادب راهش دادیم ، ولی خانوادم مخالفت کردن ومنم پی گیر نشدم زیاد
دلیل مخالفت بابام اینه که ما هممون توی خانواده دکترا داریم توهم باید دکتراتو بگیری و صاحب درامد بشی و بعدش اجازه ازدواج داری الان من برات تصمیم میگیرم ، این مرده سنش زیاده و کارش بالا پایین داره ، نمیخوام یه وقت دستت جلو کسی دراز بشه
ویه مشکل بزرگتر اینکه زن عموم به همه گفت جریان خاستگارمو و بابام به همه گفته جوابم منفیه و ردش کردیم تا اسم روم نزارن تو فامیل
ولی من عاشق بابامم روم نمیشه رو حرفش حرف بزنم 😢
به خاستگارم میگم نامزد 😞اخه یجورایی میخوامش اون خیلی عاشق منه منم دوسش دارم حتی منو خونش ناهار هم دعوت کرده البته مامانم در جریانه چون خیلی جوونه وپایس منو درک میکنه باهام مخالف نیست ولی خیلی حواسشه
حتی برام سرویس طلا خریده دستبند خریده کلی کادو خریده منم قبول کردم ولی فقط مامانم میدونه ، از طرفی مرده ادم خوبیه و خیلی هم پولداره شاید دیگه مثل این خاستگار گیرم نیاد
نمیدونم چیکار کنم 😢😞