من حدود ٧ ماه عقد بسته بودن مادر و پدر و خانوادم پيشم بودن چون هيچ وقت فكر نمي كردم واقعا برن ،تازه نامزد كرده بودم اكثر أوقات وقتم رو با همسرم مَي گذروندم چون زمان عقد بستگيم كم بود ،شوهرم بيشتر دوست داشت پيشش باشم ،كار هاي عروسي بايد انجام ميدادم
خريد جهاز بايد با شوهرم ميرفتم خريد
حتي روز اخر عروسيم انقدر كار داشتم كه ساعت دو خورده اي از شب رسيدم خونه
يك دفعه يك هفته بعد از عروسيم فهميدم ٢٠ روز ديگه ميرن اروپا و حتي من تا مادرم طايفه دومادو دعوت نمي كرد شوهرم گفته بود حق نداري بري خونه ي مامانت
حالم بده
از اونجايي كه هيچ كس رو ندارم بآهاش درد و دل كنم هر وقت يادم ميوفته از تهاي دلم ميسوزم اي كاش وقت بيشتري رو با خانوادم مَي گذروندم