۱ ماه پیش عروسی داییم بود بعد روز پاتختی ۷۰ تا خانوم اورده بودن 😐😐😐 یهو من نشسته بودم مامانم ی جعبه رو گذاشت پیش عروس همه کل کشیدن 😐بعد دوستم گف دستماله وایییی چقدر چندشم شد تازه جعبه رو تک تو نگاه کردن ! من اون لحظه رفتم تو اتاق تا اطلاع ثانوی بیرون نیومدم 😐