همونیم ک گفتم قهر کردم خونه ی بابامم و باردار شدم
چند روز پیش با شوهرم قرار گذاشتم و اون گفت بیا بریم خونه قال قضیه رو بکن اما من قبول نکردم
حسابی خرم کرد اما میترسم باز بهش اعتماد کنم
بهش گفتم دست بزن رو بزاری کنار گفت خدا کنه دستم بشکنه من خیلی دوست دارم
گفتم باید بزاری ادامه تحصیل بدم و برم دانشگاه گفت باشه حرفی ندارم
گفتم باید سیگارو ترک کنی تا قبل عید گفت قول میدم بخاطر تو
گفتم دعوا میشه عصبی نشی دادو فریاد کنی تمام همسایه ها بفهمن گفت تو راست میگی چشم
( خیلی چیزای دیگ گفتم همرو قبول کرد کلی قربون صدقم رفت گفت من دیوانه وار عاشقتم توروخدا برگرد یعنی همرو موافقت کرد من شک کردم داره دروغ میگه
مثلا اون اصلا نمیتونه سیگارو قرص رو کنار بزاره یا اصلا دوست نداره من برم دانشگاه )
عصابم خورد باز داشت دروغ میگفت ولی همش قربون صدقمم میرفت دستمو بوس میکرد منم اون لحظه خام شدم نتونستم حرفامو کامل بزنم
و بهش نگفتم بی بی چک زدم مثبت شده چون میگفتم حاملم ذوق مرگ میشد و نمیزاشت دیگ برگردم خونه بابام و زبونش سه متر دراز میشد که بچم تو شکمته و این حرفا
الان دو روزه فکرم خیلی درگیره بهش اعتماد کنم برگردم میدونم تمام قولاش دروغه
دوشبه اونقد فکروخیال میکنم اسید معدم بالا میزنه و تا صبح همش استفراغ میکنم نمیدونم واقعا چکار کنم
عقلم میگه اعتماد نکن بچه رو سقط کن اون رو هم وارد این زندگی پر از دعوا و مشاجره نکن و طلاق بگیر
اما دلم یچیز دیگ...