سلام عزیزم خوبی؟
توی تاپیکم از حالِ خواهرزادت پرسیدم، انگار متوجه نشدی، چون به فکرش بودم اومدم اینجا ببینم وضعیتش چطوره که با این پستت برخورد کردم.
من صدتا حمدِ شفایی رو که براش نذر کرده بودم خوندم.
ببین عزیزم فقط و فقط روی درمان تمرکز کنید و دنبال درمانِ صحیح و دکترِ ماهر و با تجربه باشید ولی دلتون رو به خدا بسپارید و نتیجه رو به اون واگذار کنید باور کن اینطوری خودش به بهترین شکلِ ممکن حلقه های زنجیر رو پیش هم میچینه و راهِ درمان و دکترهایی که شفای کیان کوچولو در دستانِ اونهاست رو سر راهتون قرار میده.
منظورم اینه که دنبال حواشی نباشید که مدام انرژی منفی ایجاد کنید که چرا ما،. چرا بچه ما، تقصیر کی بود، چرا اینطور شد، فلانی چشم زد،. ما حواسمون بهش نبود و خوب مواظبت نکردیم، ای وای اگر چنین و چنان بشه چی و....
به جای اینکه همه ی این انرژیها رو بیهوده هدر بدین، همه رو همسو و متحد به سمت انرژی مثبت و درمان هدایت کنید و با ایمان به خوب شدن و شفا گرفتنش توی مسیر درمان گام بردارید.
مدام بچه رو در معرض حرفها و جمله ها و انرژی مثبت قرار بدین و اطرافش همیشه شاد باشه، هر کلمه با خودش انرژی داره و روی همه چیز از جمله آب تاثیر میزاره و مولکول اون رو تغییر حالت میده، بدنِ ما هم که بیشترش از آبِ
خداروشکر پسر من بیماریش چیز دیگه ای بود ولی از لحظه زایمان با یه بیماری مادرزادی به دنیا اومد و از دوروز گی زندگی رو با رگ گیری و انژوکت و سرنگ و درد و رنج شناخت ( توی اتاق رگ گیری زیر دست پرستارها غش می کرد و دوباره به هوش میآوردن و کارشون رو ادامه میدادن) و در 31 روزگی 5 شب توی آی سی یو بود و بچه 4 کیلویی 1 کیلو از وزنش رو توی اون چند روز از دست داد و چند روز هم توی بخش بستری شد، ولی من و همسرم از همون روز اول نگفتیم چرا ما چرا بچه ما و...
به جاش از خدا خواستیم خودش دکتر و دوای این بچه رو سر راهمون بزاره (چون بیماریش نادر بود و باید ام ار ای می شد و هیچ جا قبولش نمی کردن برای ام آر ای چون کوچیک بود) ولی خدا خودش حلقه های زنجیرِ شفا و دارو و درمان رو کنار هم چید و ما رو در مسیر درست قرار داد و ما هم فقط تمرکزمون روی درمان بود و همیشه قربون صدقه و محبتش می کردیم و از داشتنش خداروشکر می کردیم حتی وقتیکه دکتر به همسرم حرفای نا امید کننده زد
ولی هم ما کوتاه نیومدیم و هم پسرم خودش مقاومت کرد و هم خدای مهربون به ما منت گذاشت و لطفش رو به ما تموم کرد و پسرم رو از مرگ نجات داد. ( ما حتی به فامیل هم چیزی نگفتیم از بیماری پسرم تا بقیه انرژی منفی ندن و تمرکزمون رو به هم نزنن )
شما هم تمرکزتون فقط روی درمان و چشم امیدتون فقط به خدا باشه.