تو تاپیک قبلیم از کارای جاریم گفتم بخدا خواب و خوراک و زندگی و درس و کارم رو ازم گرفته
من خانه دارم منظورم از کار کارای خونه و رسیدگی به بچمه بعد یه ترم مرخصی دوباره برگشتم دانشگاه یه بچه ی کوچیک دارم
وقت و بی وقت میاد در مارو میزنه و بیدارمون میکنه
سردرد میگرنی شدید داره همیشه میاد میگه حالم بده میاد بخدا من عین خواهرم ازش پرستاری میکنم منتی نیست اما یه کاراییش رو مخم رفته که فهمیدم داره ازم سو استفاده میکنه اونم اینکه تیپ میزنه ارایش میکنه پامیشه میاد میگه حالم بده چایی برام بیار بالش بیار بخوابم خونه ی شما حالا من از کارای قبلیش که تو تاپیک قبلم هست فاکتور گرفتم در حالی که من با یه بچه ژولیده پولیده خدمتکاری کاری خانم میکنم
خلاصه اش اینکه اون روز اومده بود خونمون دراز کشیده بود طبق معمول سفارش میاد انگار که اومده کافه
بعد من رفتم یه لحظه اشپزخونه دیدم مادر شوهرم داد زد یا ابوالفضل بچه خفه شد
بچم بیسکوییت تو گلوش گیر کرده بود و داشت کبود میشد اومدم چندتا زدم پشت بچم تا نفسش بالا اومد
جاریم ککش نگزید حتی بلند نشد ببینه چی شده بیدار بود فقط گفت وا یه خورده بیسکوییت خورده همین
حالا جاریم امروز خداروشکر خونه نیست و رفته خونه ی خواهرش
منم از فرصت استفاده کردم و خونه تکونی شروع کردم
دوست دارم امشب که دیدمش بهش بگم امروز کسی نبود تو دست و پام بپیچه و مزاحمم بشه کلی کار کردم
دلم میخواد با این حرفم قطع رابطه کنه
از لحاظم دلم میسوزه که دلش یه وقت نشکنه چون سردرد داره نمیتونه کار کنه
هر چند میگم کار داشتنی بچشم میفرسته خونه ی ما بچش کلاس اول هست میاد دیگه بچه ی من نمیتونه بخوابه چون سرصدا میکنه
دیروز بچش رو فرستاده بود خونمون تا خونه تکونی کنه
درحالی که بچه ی خودم همین طور کم خوابه و من نه به کارام میرسم نه خوب میخوابم
چی به ذهنتون میرسه از شرش خلاص بشم
بخدا کاسه ی صبرم لبریز شده وگرنه من خواهری در حقش تموم کردم اما. ....