2777
2789

پارت دوم:


من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم...

(جزیره_قمیشی)



با صدای بلند تلفنم از خواب بیدار شدم. از روی عسلی کنار تخت چنگ زدم و بدون نگاه کردن به شماره، شخصِ شخیصِ پشت تلفن را به صدای شبیه به خروسِ تازه بالغ شده ام، دعوت کردم:

_بله؟

_خوابی جاناااااان؟


از صدای جیغ مانندش، مشخص بود که جه کسی مزاحم خواب عزیزتر از جانم شده:

_زود بگو عاطی، خوابم میاد.

_ مرگ و خوابم میاد! زود پاشو بیا یونی که این فتاحیان مخ منو خورد از بس گفت: خانم زند دل به پروژه نمیده، خانم زند پیگیر پایان نامه ش نیست، خانم زند گور منو کنده...!


با شنیدن اسم فتاحیان سیخ نشستم:

_الآن یونی هستی؟ فتاحیان هست؟

_آره خیر سرم اومدم واسه تحویل پایان نامه، این فتاحیانم ول کن نیست بس که غر زد! گفت تا دوازده هست. زود برسون خودتو

_غلط کرد که غر زد مرتیکه چلغوز! دیروز دو ساعت منتظر آقا بودم، تشریف نیاورد. اون ایمیل وامونده شم که جواب نمیده. انقد معطل شدم که سرظهری راه افتادم برم خونه، پنچر کردم.


با صدایی که از خنده دورگه شده بود گفت:

_مقصر پنچر کردنت فتاحیانه؟

_هیچی نگو اعصاب ندارم! دارم میام کاری نداری؟

_نه دیگه.می بینمت.


با قطع کردن تماس هشدار گوشی بلند شد. ده درصد بیشتر شارژ نداشت. طبق معمول شارژر را پیدا نمی کنم. اسطوره ی گیجی و حواس پرتی فقط منم و بس!

درحین گشتن کوله ام، به یاد دیروز و شارژ کردن گوشی در کافه کتاب افتادم. محکم وسط پیشانی ام کوبیدم و زودتر حاضر شدم تا به تحویل پروژه برسم و بعدهم شارژرم را بگیرم.

***

دلم می خواست دقیقا فرق سر فتاحیان را بگیرم و آن قدر به میز بکوبم که خون فواره بزند! بعد از کلی روده درازی، چند ایراد نگارشی مزخرف از پایان نامه ی نازنینم گرفته و تاییدش نکرد. مردک قزمیت کچل! و دقیقا روزی که با این مرد پایان نامه برمی داشتم مخم را کجا جا گذاشته بودم؟

عاطی بار دیگر به قیافه ی حرص زده ام خندید و گفت:

_نترکی حالا!

_ تو که نمی دونی من چی میگم، پایان نامه تو تحویل دادی تموم شد و رفت! من باز باید تو این گرما هلک و هلک پاشم بیام ناز آقا رو بکشم!


ناگهان سلول های مغزی نداشته ام به کار افتاده و به یاد شارژرم افتادم. به سمت خروجی پاتند کردم و گفتم:

_عاطی من شارژرمو جایی جا گذاشتم باید برم تا تعطیل نشده برسونم خودمو.


قهقه ی رفیق شفیقم به هوا رفته و سرخوش می شود از این همه حواس پرتی من!

***

امیرحافظ:


برای بار نمی دانم چندم، به پوستر روی دیوار اشاره کرده و به دو دختر مقابلم می گویم:

_ همون طور که قبلنم گفتم تو پوستر همه چیز هست. آدرس کانال هم هست. اونجا عضو بشین از برنامه ی دقیق وورکشاپ داستان نویسی اطلاع پیدا می کنید.


دخترقد بلند تر، دستی به موهای بیرون زده از شالش کشیده و با صدای نازک و کشیده اش گفت:

_خودتون درس می دید دیگه؟


نفس عمیقی می کشم و می گویم:

_ خیر بنده تحصیلاتی در این زمینه ندارم.هنون طور که گفتم و توی پوسترم درج شده، مدرس این دوره خانم رسولی هستن.


 دختر باز هم می گوید:

_چه بد! حداقل خودتون که تو جلسه حضور دارید؟


اخمی روی پیشانی ام نشانده و جواب می دهم:

_ خیر خانم. اگر دیگه سوالی ندارید باید به کارم برسم.


سرخورده عقب گرد می کند و می گوید:

_خداحافظ آقای بداخلاق!


چشم هایم از میزان پررویی اش گرد می شوند.

_از اون سیریشا بودنا ! 


سرم را بالا می برم و این بار دختر دیگری را مقابلم می بینم. سریعا میشناسمش چهره ی خاصی دارد. همان دختر دیروزی است، خانم پنچری!

هنوز چیزی نگفته ام که بازهم می گوید:

_ جانانم. دیروز زحمت کشیدی و پنچری ماشینمو گرفتی


صمیمی حرف زدنش حس بدی نمی دهد مثل دختر قبلی، لوس و کشدار حرف نمی زند.

_ به جا آوردم. حتما برای شارژرتون تشریف آوردین. دیروز جا گذاشته بودینش


خنده کنان می گوید:

_تا حالا پنج تا شارژر گم کردم، هفت هشت تا هندزفری. حتی یه بار موبایلمو. و آمار گم کردن کیف پول و دسته کلیدم که دیگه دستم نیست!



مگر تو در مسیر نسیم ایستاده‌ای امشب/ که عطر زلف پریشان/ دوباره جانم را زِ دست باد/ به آغوش باده میراند؟

لبخند میزنم به حواس پرتی اش و پشت آخرین قفسه ی کتاب ها می روم. جایی که کنج و خلوت مخصوص خودم است. کنار شیشه ی پنجره ای سرتاسری رو به خیابان. شارژر را در کیف لپ تاپم گذاشته ام. از کیف بیرون کشیده و به سمتش می گیرم. از جایش تکان نمی خورد. سرم را بالا می گیرم که می بینم محو پنجره ی سرتاسری و گلدان های کنارش شده است. چندلحظه همان طور خیره می ماند و آرام می گوید:

_ چه قشنگه! خوش به حالت که این جا کتاب می فروشی


لبخندم کش می آید. دوباره می گوید:

_ راستی تو کتاب فروشی؟

_ خب هم آره هم نه

_یعنی چی؟

_ اممم من راهنمای فروشم. به کسایی که قصد خرید دارن کمک می کنم و کارهای فرهنگی انجام می دم.


کنجکاوانه باز هم می پرسد:

_ کارهای فرهنگی یعنی چی مثلا؟


به سادگی کودکانه اش لبخند  می زنم و جواب می دهم:

_ وورکشاپ داستان نویسی برگذار می کنم، مسابقه ترتیب می دم، جلسه ی کتاب خوانی و نقد کتابم هست.


متعجب نگاهم می کند. سرم را پایین می اندازم و نگاه از چهره ی کنجکاوش می گیرم:

_ چه رشته ای خوندی که شغلت اینه؟ ادبیات؟ کتابداری؟


نمیتوانم جلوی لبخند پت و پهنم را بگیرم. این دختر مرزهای کنجکاوی را رد کرده و رسما فضول است! و عجیب تر این که از جواب دادن به سوال هایش خسته نمی شوم:

_مهندسی مکانیک خوندم. و الآن دیگه دنبال کارهای فارغ التحصیلی کارشناسی ارشدم.


چشم هایش به آنی گرد می شود و می گوید:

_ پس الآن باید تو کارخونه باشی نه اینجا بین یه عالمه کتاب و کنار این پنجره و این گلدونا!

_ من فقط پاره وقت اینجام. این شغل یه جورایی غذای روحمه. مهندسی هم تکنیک و علاقه م هست ولی روحم کنار کتاب آروم تره.


چند لحظه ساکت می ماند بعد ناگهان می گوید:

_ منم می خوام بیام!


فکر می کنم اشتباه شنیده ام. با تعجب می پرسم:

_ بله؟!




مگر تو در مسیر نسیم ایستاده‌ای امشب/ که عطر زلف پریشان/ دوباره جانم را زِ دست باد/ به آغوش باده میراند؟

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

خیلی قشنگ بود نمیشه بیشتر بزاری خیلی کم بود😧😧😧😪😪

تایپ کردن سخته 😁😂

مگر تو در مسیر نسیم ایستاده‌ای امشب/ که عطر زلف پریشان/ دوباره جانم را زِ دست باد/ به آغوش باده میراند؟
آخه زودتموم میشه گناه داریم دلت میادبزاریمون تو خماری؟ نمیشه یه جوری همشو بهم بگی🤪🤪😪😪😉😉😉

نه دیگه باید یه ذره کنجکاو بشی تا ادامه شو بخونی😉

مگر تو در مسیر نسیم ایستاده‌ای امشب/ که عطر زلف پریشان/ دوباره جانم را زِ دست باد/ به آغوش باده میراند؟
خیلی قشنگه من سلیقم هر رمانی نیست ولی شخصیتهارو دوست داشتنی پرداختی.ولی خواهشا تند تند بزار اینجوری ...

ممنونم عزیزم❤

سعی میکنم پارتارو طولانی تر بذارم 

مگر تو در مسیر نسیم ایستاده‌ای امشب/ که عطر زلف پریشان/ دوباره جانم را زِ دست باد/ به آغوش باده میراند؟
نوموخوام الان گریه موکونم😞😞😞😩😩😩

حالا بذار یه کم پیش بره شخصیتای جدید اضافه میشه جالب تر میشه قول میدم😊

مگر تو در مسیر نسیم ایستاده‌ای امشب/ که عطر زلف پریشان/ دوباره جانم را زِ دست باد/ به آغوش باده میراند؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  18 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  18 ساعت پیش