پارت دوم:
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم...
(جزیره_قمیشی)
با صدای بلند تلفنم از خواب بیدار شدم. از روی عسلی کنار تخت چنگ زدم و بدون نگاه کردن به شماره، شخصِ شخیصِ پشت تلفن را به صدای شبیه به خروسِ تازه بالغ شده ام، دعوت کردم:
_بله؟
_خوابی جاناااااان؟
از صدای جیغ مانندش، مشخص بود که جه کسی مزاحم خواب عزیزتر از جانم شده:
_زود بگو عاطی، خوابم میاد.
_ مرگ و خوابم میاد! زود پاشو بیا یونی که این فتاحیان مخ منو خورد از بس گفت: خانم زند دل به پروژه نمیده، خانم زند پیگیر پایان نامه ش نیست، خانم زند گور منو کنده...!
با شنیدن اسم فتاحیان سیخ نشستم:
_الآن یونی هستی؟ فتاحیان هست؟
_آره خیر سرم اومدم واسه تحویل پایان نامه، این فتاحیانم ول کن نیست بس که غر زد! گفت تا دوازده هست. زود برسون خودتو
_غلط کرد که غر زد مرتیکه چلغوز! دیروز دو ساعت منتظر آقا بودم، تشریف نیاورد. اون ایمیل وامونده شم که جواب نمیده. انقد معطل شدم که سرظهری راه افتادم برم خونه، پنچر کردم.
با صدایی که از خنده دورگه شده بود گفت:
_مقصر پنچر کردنت فتاحیانه؟
_هیچی نگو اعصاب ندارم! دارم میام کاری نداری؟
_نه دیگه.می بینمت.
با قطع کردن تماس هشدار گوشی بلند شد. ده درصد بیشتر شارژ نداشت. طبق معمول شارژر را پیدا نمی کنم. اسطوره ی گیجی و حواس پرتی فقط منم و بس!
درحین گشتن کوله ام، به یاد دیروز و شارژ کردن گوشی در کافه کتاب افتادم. محکم وسط پیشانی ام کوبیدم و زودتر حاضر شدم تا به تحویل پروژه برسم و بعدهم شارژرم را بگیرم.
***
دلم می خواست دقیقا فرق سر فتاحیان را بگیرم و آن قدر به میز بکوبم که خون فواره بزند! بعد از کلی روده درازی، چند ایراد نگارشی مزخرف از پایان نامه ی نازنینم گرفته و تاییدش نکرد. مردک قزمیت کچل! و دقیقا روزی که با این مرد پایان نامه برمی داشتم مخم را کجا جا گذاشته بودم؟
عاطی بار دیگر به قیافه ی حرص زده ام خندید و گفت:
_نترکی حالا!
_ تو که نمی دونی من چی میگم، پایان نامه تو تحویل دادی تموم شد و رفت! من باز باید تو این گرما هلک و هلک پاشم بیام ناز آقا رو بکشم!
ناگهان سلول های مغزی نداشته ام به کار افتاده و به یاد شارژرم افتادم. به سمت خروجی پاتند کردم و گفتم:
_عاطی من شارژرمو جایی جا گذاشتم باید برم تا تعطیل نشده برسونم خودمو.
قهقه ی رفیق شفیقم به هوا رفته و سرخوش می شود از این همه حواس پرتی من!
***
امیرحافظ:
برای بار نمی دانم چندم، به پوستر روی دیوار اشاره کرده و به دو دختر مقابلم می گویم:
_ همون طور که قبلنم گفتم تو پوستر همه چیز هست. آدرس کانال هم هست. اونجا عضو بشین از برنامه ی دقیق وورکشاپ داستان نویسی اطلاع پیدا می کنید.
دخترقد بلند تر، دستی به موهای بیرون زده از شالش کشیده و با صدای نازک و کشیده اش گفت:
_خودتون درس می دید دیگه؟
نفس عمیقی می کشم و می گویم:
_ خیر بنده تحصیلاتی در این زمینه ندارم.هنون طور که گفتم و توی پوسترم درج شده، مدرس این دوره خانم رسولی هستن.
دختر باز هم می گوید:
_چه بد! حداقل خودتون که تو جلسه حضور دارید؟
اخمی روی پیشانی ام نشانده و جواب می دهم:
_ خیر خانم. اگر دیگه سوالی ندارید باید به کارم برسم.
سرخورده عقب گرد می کند و می گوید:
_خداحافظ آقای بداخلاق!
چشم هایم از میزان پررویی اش گرد می شوند.
_از اون سیریشا بودنا !
سرم را بالا می برم و این بار دختر دیگری را مقابلم می بینم. سریعا میشناسمش چهره ی خاصی دارد. همان دختر دیروزی است، خانم پنچری!
هنوز چیزی نگفته ام که بازهم می گوید:
_ جانانم. دیروز زحمت کشیدی و پنچری ماشینمو گرفتی
صمیمی حرف زدنش حس بدی نمی دهد مثل دختر قبلی، لوس و کشدار حرف نمی زند.
_ به جا آوردم. حتما برای شارژرتون تشریف آوردین. دیروز جا گذاشته بودینش
خنده کنان می گوید:
_تا حالا پنج تا شارژر گم کردم، هفت هشت تا هندزفری. حتی یه بار موبایلمو. و آمار گم کردن کیف پول و دسته کلیدم که دیگه دستم نیست!