زهرا جون همسایه طبقه بالایی ما بودن.وقتی فهمید من ماما هستم وقتایی که خونه بودم میومد ازم درمورد بارداریش سوال میپرسید.ولی همش میگفت من از طبیعی میترسم باید سزارین شم.
تا اینکه مثل اینکه امروز هفته ۳۸ کیسه آبش پاره شد و اومد خونه ما و من خونه نبودم و سر زایمان آراد کوچولو بودم رفت بیمارستان بستری شد.
بعدازظهر بهم ز زد با گریه 😭میگفت که نازی بیا بیمارستان من کیسه آبم پاره شد دکتر میگه بچت ریزه به نظرم طبیعی زایمان کن خیلی درد دارم میترسم.منم به سرعت برق و باد رفتم بیمارستان دیدم زهرا جون ۸ سانته و ی ربع بعد نادیا خانوم کاملا فیزیولوژیک به دنیا اومد.
پ.ن: پدر نادیا کوچولو اونجا بود هرچی بهش گفتم نافش ببر گفت نه خودتون ببرین.منم بریدم گفتم اگه بعدا دخترت عین من شیطون شد به من ربطی نداره 😁
از خستگی دارم هلاک میشم😥