2789

گاهی به شعورم شک میکنم برای مثال 

ختم پدر بزرگم بود ما با خانواده ی پدرم قهرم بودیم‌چون مادر بزرگم به بابام‌که پسره بزرگتر بود نگفته بود پدر بزرگم یه هفته تو کما بوده قبل مرگش که بابام بره پدرشو ببینه .....

بابام تو همه ی مراسما رفت ولی تو مراسم برای قدر دانی از مهمون ها پدرم پشت میکروفن خواست تشکر کنه عموم‌میکروفن و کشید از دست برادر بزرگش که پدرمه



واسه چهلم دعوتمون کردن بابام‌گفت دیگه دلمو شکوندن با هزار دلیل منطقی نرفت یهو نامزدم زنگ زد گفت مادم اینا رفتن مراسم چهل پدر بزرگت گفتم شما که میدونید ما نمیریم چرا مامانت رفت  هیچ وقت درک نکردم چرا رفتن



شب چهلم پدر بزرگمم عمه ی همسر بعد از مراسم مارو شام دعوت کرده بود مراسم هم ناهار بود من که مراسم نرفته بودم


از طرفی هم دعوت شدم خونه عمه ی اقا که دقیقا کوچه ی مادر بزرگم بود بعد ما شام رفتیم اونجا با نامزدم ساعت ده اینا مادر شوهرم گفتم داریم میریم مشکی مادر بزرگتو در بیاریم ...

🙄

از یه طرف هم عمه های همسرم اونجان و عموش خونه ی عمه اش جمع بودن یهو زن عموش گفت منم میام ....مادر شوهرم پاشد با جاریش رفت خونه ی مادر بزرگم به همسره گلگی کردم

گفت تو نمیفهمی خانوادم از رو خوبیشون رفتن ...🙄

نظر شما چیه من که تو عقد جدا شدم ولی واسه اصلاح رفتار باید بدونم حق ناراحتی داشتم یا نه چون هنوز هضم نکردم رفتنشون 

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

یا یه مورد دیگه خواهر شوهر عمه اش یبار پرسید چطوری اشنا شدین 

من گفتم قصد ازدواج نداشتم ولی چون چند بار رفتن و اومدن راضی شدم که برم اقا پسرو همراه مادرم منزل خودشون ببینم که قبل از وارد شدن به خونه دمه در یک جفت کفش شیک دیدم متوجه شدم با اقا پسره خوش تیپی رو به رو خواهم شد

که بعد از ورود توجه ی منو مادرشوهرم با قیافه ی متینش جذب کرد....منم میخواستم بیام خونه که ازم خواستن صحبت کنیم از طرز صحبت همسرم‌خوشم اومد و شماره گرفت و اشنا شدیم

گفت ولی اول جذب مادر شوهرم شدم تا اقا پسر 





ایا حرف بدی زدم

بخاطر خودت رفتن که 😑

ما که خودمون نرفتیم اختلاف داشتیم با خانواده پدرم

اینا هم مراسم ناهار رفتن هم همون شب شب نشینی من خونه عمش نشستم اون پا شده با جاریش رفته واسه دراوردن مشکی یکم درکش سخته واسم

اونا حق همسایگی به جا اوردن ربطی نداره چرا ما فکر میکنیم اگه ما با یه نفر مشکل داریم همه باید مشکل داشته باشین مادربزرگت به بابات نگفته تو با مادر بزرگت چه مشکلی داری به مادرشوهرت چه ربطی داره او از اونا بدی ندیده واقعا نمیفهمم

نه سر این جدا نشدم سر مشروب خوری رفیق بازی و دروغاش بود و اینکه با دخترا راحت بود

آهان خب پس خوب کردی طلاق گرفتی 

بگذار مسخره کنند چادرت را .سیاه بودنش را. چهره بدون آرایشت را.می ارزد به یک لبخند مهدی فاطمه(عج)🥲

اینا واقعا مسائلی نیست ک جدا شید سرش


بنظر من نیتسون خوبی بوده و شاید با اونا رفت و امد داشتن

برای خواستگاری اومدن بعد شما با مادرت رفتی خونه‌ی اونا پسر رو ببینی؟ چرا اونا نیومدن با پسرشون خونتون؟

یادم تورو فراموش..
اونا حق همسایگی به جا اوردن ربطی نداره چرا ما فکر میکنیم اگه ما با یه نفر مشکل داریم همه باید مشکل د ...

مادر شوهرم خونش کرج عمه ی شوهرم همسایه بود که اونم حتی تو مهمونی اون یکی خواهرش نبود بعدش اینا سر کوچه اونا ته کوچه تا قبل از من هم همو نمیشناختن 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792