گاهی به شعورم شک میکنم برای مثال
ختم پدر بزرگم بود ما با خانواده ی پدرم قهرم بودیمچون مادر بزرگم به بابامکه پسره بزرگتر بود نگفته بود پدر بزرگم یه هفته تو کما بوده قبل مرگش که بابام بره پدرشو ببینه .....
بابام تو همه ی مراسما رفت ولی تو مراسم برای قدر دانی از مهمون ها پدرم پشت میکروفن خواست تشکر کنه عموممیکروفن و کشید از دست برادر بزرگش که پدرمه
واسه چهلم دعوتمون کردن بابامگفت دیگه دلمو شکوندن با هزار دلیل منطقی نرفت یهو نامزدم زنگ زد گفت مادم اینا رفتن مراسم چهل پدر بزرگت گفتم شما که میدونید ما نمیریم چرا مامانت رفت هیچ وقت درک نکردم چرا رفتن
شب چهلم پدر بزرگمم عمه ی همسر بعد از مراسم مارو شام دعوت کرده بود مراسم هم ناهار بود من که مراسم نرفته بودم
از طرفی هم دعوت شدم خونه عمه ی اقا که دقیقا کوچه ی مادر بزرگم بود بعد ما شام رفتیم اونجا با نامزدم ساعت ده اینا مادر شوهرم گفتم داریم میریم مشکی مادر بزرگتو در بیاریم ...
🙄
از یه طرف هم عمه های همسرم اونجان و عموش خونه ی عمه اش جمع بودن یهو زن عموش گفت منم میام ....مادر شوهرم پاشد با جاریش رفت خونه ی مادر بزرگم به همسره گلگی کردم
گفت تو نمیفهمی خانوادم از رو خوبیشون رفتن ...🙄
نظر شما چیه من که تو عقد جدا شدم ولی واسه اصلاح رفتار باید بدونم حق ناراحتی داشتم یا نه چون هنوز هضم نکردم رفتنشون