چهارشنبه رفته بودم تنها خونه مادرشوهرم پیرو اون تاپیکی که براش لباس خریدم از مشکی درش بیارم
بگذریم
اومد گفت اره فلانی(شوهرم) این هفته نیومد اینجا میوه براتون کنار گذاشته بودم گفتیم اها (در صورتی که بعید بود شوهر من دو روز نره سر بزنه اونجا)
بعد دوباره گفت اره مغازه ای که اجاره کردین کجاستو من ندیدمو...(بازم تعجب من چون این محاله نره فضولی ندونه)
خلاصه گذشت پنجشنبه همگی رفتیم اونجا
ادم دروغگو بخواد رسوا بشه میشه
یهو سر شام بحث کار شد گفت اره خونه بغلی مغازه ام خیلی درب و داغونه و فلان....
دقت کنید گفته بود ندیده :)))
اومدم خونه هیچی نگفتم فرداش شد شوهرم تنش خورده به مامانش دروغاش لو رفت یهو ی بحثی شد فهمیدم اقا هروز صبح قبل اینک بره سرکار میره خونه مامانش بقول خودش 5 دیقه میشینه تا باباش حاضر شه برسونش در مغازه
...صداشو خودش که در نیورده بود مامان حجون دروغگوشم میگفت ی هفتست پسرشو ندیده بش میوه هارو بده!!!
بعد گفتم راسی مامانت کی اومده بود گفت یادم نیس دوشنبه سه شنبه منو رسوندن مامانم میخواستن تا ی جایی ببرن اومد
گفتم تو که چیزی نگفتی مامانت چهارشنبه داره از من میپرسه مغازه کجاس!!!!
دیگه گفتم شوهر ادم که با ادم روراست نباشه از بقیه چه انتظاری
اقا بجای حرفی چیزی قیافه گرفت ازون روز با من حرف نمیزنه
منم محلش ندادم
جدیدا این حرکتو یاد گرفته شوهرم کار خطا که میکنه دست پیش میگیره
منم تصمیم دارم محلش ندم تا این موضوع حل بشه
متنفرم از دروغ و دورویی
بار اولشم نیست تا پای مامان جونش میاد وسط کارایی میکنه که زندگی زناشوییمونو سر کنه...!!