سلام خوبین،خسته شدم دارم میمیرم،اومدم درد و دل کنم،دو تا بچه کوچیک دارم،شوهرمم آنفولانزا گرفته،افتاده،از صبح مهمون داشتم،اینایی که امروز اومدن چند روز پیشم همینجا بودن،بعد خواهرشم میاره،بعد شوهرشم اومده،از اونور چون محل زندگیشون ۱ساهت تا این شهر فاصله داره شبم مونده،اکثر مهمونام شب و می مونن،گاهی وقتا شده مهمونم یه هفته،ده روز مونده،اصلا فکر نمیکنن منم دو تا بچه کوچیک دارم،تو مریضی شوهرم،بچه م یا خودم،یا حتی طول بارداریم،یا از همون روزای اول بعد از زایمانم همیشه مهمون دارم،چون فامیلام یه ساعت با شهرمون فاصله دارن،حتی شده روزی یبار میان،خونه بقیه فامیل نمیرن،فقط میان پیش من،هم من هم سوهرم دیگه کلافه شدیم.نکنید اینکارا رو تو رو خدا،هر وقت میخواین برین خونه کسی اول به شرایطش نگا کنید.از خستگی میخوام زار بزنم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
نصفشو خوندم . خب عزیزم شپا خودت به خودت رحم نمیکنی انتظار داری بقیه رحم کنن؟ چرا راه میدی اونا رو ؟ راه یکساعته چیه که شب هم بمونن؟ بگو نمیتونم پذیرایی کنم خسته هستم . نترس از اعتراض کردن به خودت فقط و فقط فکر کن .
چی بگم عزیزم فقط میتونم بگم خدا کمکت کنه ...درک و شعور خیلیها پایینه میذارن به حساب صمیمیت منم مشکل شمارو دارم اگه مریض باشی باید به روی خودت نیاری میذارن پای غرغر کردن
بعضی وقتا طول هفته هر روز مهمون،آرزوی استراحت به دلم موند،گاهی وقتا همه با هم میان،گاهی وقتا یکی یکی،از قبل هم خبر نمیدن،یهو ساعت ۱،۲ظهر پیداشون میشه.باید با تین دوتا بچه تحت هر شرایطی وایسم آشپزخونه و بشور و بساب
آخه همشون اقوام درجه یکن،داداشام و زن داداشام،یا دایی و زن دایی،پسر دایی و... دیگه تحملم تموم شده،میخوام بمیرم،از اونور شوهرم حالش خوب نیست باید یه سره براش سوپ و دمنوش،شلغم و ....بپزم،دیگه نمیکشم،جالبه بچه م داد میزنه اینو میخوام،بچه شیر خوارم دامنم و میکشه گریه میکنه،شوهرم رسیدگی میخوان،مخمونا هم هی سفارش چای و ....دارن