از نگاه اول:
خیلی خسته شده بودم. از همه چیز، از زمین و زمان، از خونه ای که توش روزها رو به شب میرسوندم و شبها رو به روز. هر روز کار و کار و کار،کسی هم نبود که قدر این همه زحمت رو بدونه. شبها از خستگی نمی فهمیدم کی خوابم برد. روزها هم بین هزارتا عین خودم با سرعت اینور و انور میرفتم و به سختی روزگار می گذروندم. بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و خونه رو ترک کردم. از وقتی چشم باز کردم بدبختی بوده و بدبختی. از بچگی مجبور بودم کار کنم تا بقیه بخورن... با رفتن من هیچی عوض نمیشه، شاید حتی کسی هم متوجه نبود من نشه، به جای اینکه کار کنم و دیگران استفادشو ببرن، کار میکنم و خودم میخورم... هی... اونجا رو ببین... چه بهتر که اومدم بیرون، همچین طعمه به این بزرگی برای یکماه من کافیه، الان اگه تو اون خونه بودم باید اینو با صد نفر گشنه تر از خودم تقسیم میکردم... ای وای، کمک... کمک... خدایا، من چقدر بدبختم... کمک ک ک
از نگاه دوم:
خدایا شکرت، هفته پیش که توی اون حادثه یکی از پاهامو از دست دادم، هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم زندگی رو بگذرونم و برای بچه های کوچیکم غذا تهیه کنم... اینجا نشستم و هر روز شاهد لطفت هستم... وای نگاه کن... داره به سمت ما میاد، بچه ها انگار خدا بازهم بهمون لطف کرده، ببینید امروز ظهر چی داریم...
از نگاه سوم:
این مورچه رو نگاه کن، اینجا چیکار میکنه، ما که اصلا توی خونمون از این مورچه ها نداشتیم، چه بزرگ هم هست، بیچاره چه تقلایی داره میکنه... ببینم این همون عنکبوتی نیست که هفته پیش با دمپایی به طرفش حمله کردم و یه پاش کنده شد!!! نگاه کن، چقدر هم وضعش خوبه، یه زنبور و چندتا مگس و حالا هم یه مورچه چاق و تپل، خدایا، تو به فکر همه هستی، حتی عنکبوت علیلی که گوشه حیات ما تار تنیده...
راهنما:
نگاه اول: مورچه
نگاه دوم: عنکبوت
نگاه سوم:فندق