2821
2789
عنوان

داستان زندگي واقعي(حسام)

40563 بازدید | 187 پست

بچه ها اين داستان واقعيه

خيلي طولانيه همشو يك جا نميذارم ٦٠ پارته

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

بيداريد بذارم واستون؟

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

1

خانواده صحرا اونروز روضه داشتن همه در تكاپو بودن چون بايدبعدش ميرفتن مسجد دسته هاي عزاداري رو تماشا كنن همه شور و حال عجيبي داشتن شب هاي محرم،هر كس به نحوي نوكري امام حسين رو ميكرد،صحرا تو خانواده مقيد،مومني به دنيا اومده بود دختري كه زيبايي چنداني نداشت اما خيلي خوش رو و مهربون و هرجا كه چندتا زن جمع ميشدن ريز ريز ميخنديدن و يهو صداها به غهغهه ميرفت صحرا مجلس و دست گرفته بود.

چون محل كوچيك بود و باباي صحرا هم خادم مسجد همه خانوادشو ميشناختن و مدام داداشاي صحرا تذكر ميدادن سنگين رنگين تر باش اما صحرا روز به روز شور و حال جواني از طرفي و شوق ازدواج و مستقل شدن به دور از تعصب خانواده آرزوش بود.

اونشب تو مسجد علاوه بر مراسم عزاداري،اسم نويسي براي سفر زيارتي كربلا بود.صحرا كه خسته از اينچنين سفرها بود مخالفت كرد،مادرش گفت همه عازم كربلا هستن محل خلوت ميشه نميشه تنها بموني صحرا خيلي فكر كرد كه چيكار كنه خونه بمونه از قضا دوستش نيلو باردار بود و پابه ماه...

به مادرش گفت پيش نيلو ميمونه كه اونم تنها نباشه چون شوهر نيلو رو كشتي كار ميكرد وضعيت جسمي نيلو هم خوب نبود و از اونجايي كه شوهرش فقط  درماه دوبار ميومد خونه بهانه خوبي بود كه پيشش بمونه.

همه راهي كربلا شدن صحرا هم وسايلشو جمع كرد و راهي خونه نيلو شد

از صبح بگو بخند و تعريفو ياد از گذشته تا شب

نيلو از زندگي مشترك ميناليد از اينكه اينقدر شوهر شوهر نكن قدر مجرديتو بدون ميگفت اما صحرا با شوخي و مسخره بازي ميگفت تو بگو من شوهر كنم فقط از اين خونه برم از دست داداشام راحت بشم هيچي نميخوام بذار شوهره بد باشه.

چند روزي گذشت نزديك زايمان بود كه شوهره نيلو از سفر اومد

صحرا رفت خونه خودشون نصف شب بود ديد دارن درو ميكوبن خوابالود درو باز كرد ديد شوهره نيلو هست كمك ميخواد حال نيلو بده.

نيلو ميره بيمارستان براي زايمان بچه تولد ميشه همه فاميلاشونم ميان براي ديدن نوزاد

صحرا كلافه ميشه كه اي كاش رفته بودم كربلا اينجا هلاك شدم از شستن و پختن و ريخت و پاش

همينجور كه با خودش كلكل ميكرده يهو متوجه نگاه هاي شوهر نيلو ميشه

كه سعي در كمك كردن به صحرا داشته و شبا كه صحرا ميخواسته بره خونه خودشون بخوابه با موتور ميرسوندتش...

نيلو اصلا اخلاق خوبي نداشته همش با تلخي و تندي با شوهرش صحبت ميكرده از گريه هاي شبانه بچه داد و فرياد...

مدام به شوهرش ميگفته تو چرا نميري سركارت از دستت خسته شدم،خوشبحالت صحرا سر بي دردتو شبا ميذاري زمين ميخوابي

من نميدونم به اين بچه برسم يا به باباي زبون نفهمش كه همه چي از آدم ميخواد

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

2

خانواده صحرا از سفر برگشتن و همه چي به روال عادي خودش برگشت،از اونجايي كه نيلو و صحرا دوستاي قديمي بودن و خونش باهم فاصله چنداني نداشت زياد همو ميدين اما از روزي كه بچه نيلو به دنيا اومد و صحرا رفتارها و توجه هاي حميد(شوهر نيلو) رو به خودش،متوجه شده بود كمتر رفت و آمد ميكرد.

كلا حال و هواي صحرا بگو بخند بود حوصله نق زدن شكايت و نارضايتي3 هاي نيلو رو نداشت،بارها نيلو ميومد خونه صحرا اينا و ازش ميخواست در نبود شوهرش تنهاش نذاره

حسام سه ماهه شد و اينقدر شيرين زبون و خوشمزه شده بود كه كم كم صحرا رو وابسته خودش كرده بود مدام ميرفت و باهاش بازي ميكرد،بارها از نيلو پرسيده بود چرا تو هم نميري

خارك (جزيره خارك)پيش حميد اين بچه از پدرش دوره،و با ابروهاي در هم كشيده نيلو مواجه ميشد كه بدو بيراه ميگفت به حميد كه اونجايي كه اون كار ميكنه جاي آدميزاد نيست،من برم اون جزيره بي آب و علف

كه پولاشو ببره بده به مادرش به برادرش هيچم نميرم

نميتونم خانوادم و زندگيمو ول كنم برم اونجا كه فقط اون آقا پيش بچش باشه،

دندش نرم ول كنه بياد همينجا عين داداشاي تو كار كنه.

صحرا هم فقط به عشق حسام هيچي نميگفت ميدونست صحبت كردن با نيلو وقت تلف كردنه

گذشت تا عروسي داداش صحرا ميشه،همون روزا صحرا كلاس خياطي ميرفته و تصميم ميگيره براي عروسي داداشش واسه خودش يه لباس قرمز شيك بدوزه

حسام كه شش ماهه بوده رو ميذارن پيش مامان صحرا و با نيلو ميرن بازار براي خريد پارچه...همين كه برميگردن ميبينن حميد جلو در خونه منتظر نيلو هست

نيلو ميگه اوا چه بي خبر اومدي؟حميد هم كه خيلي مرد آرومي بوده سلام ميكنه و ميگه حسام كو؟دلم براي بچم تنگ شده بود نتونستم تحمل كنم اومدم

يهو صحرا ميگه چه خوب موقعي اومدين عروسي علي ما هم هست و نگاه حميد و صحرا بهم گره ميخوره

نيلو كه ظاهرا دل خوشي كلا از مرد جماعت و حميد نداشته ميگه بريم حسامو بيارم

همگي ميرن سمت خونه صحرا اينا

خانواده صحرا كه حميد رو ميبينن سلام و احوال پرسي ميكنن و دعوتش ميكنن تا عروسي بمونه.

حميدو نيلو حسامو برميدارنو ميرن.

صحرا ميره تو خونه يهو ميبينه پارچه اي كه خريده بوده نيست ميره جلو خونه نيلو ميگه پارچم نيست نيلو،تو كيف تو نيست؟اونم ميگه نه.

صحرا ميگه تو ميوه فروشي حتماجا گذاشتمش

راه ميفته بره حميد ميگه بذاريد برسونمتون،صحرا تشكر ميكنه

حميد نگاهي به نيلو ميندازه ميگه شما خيلي تو مدتي كه من نيستم به حسام و نيلو محبت داريد اجازه بديد يه گوشه از محبتاتون رو جبران كنم

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
بزار ولی تند تند که هی نگین خبببببب بقیش اسی میخوای بزاری دیگه یا خوابیدی خب عشخم؟😊😋🤪  

دارم ميذارم عزيزم

تا اونجا ك بتوتم ميذارم امشب

بقيشم فردا😘

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

3

صحرا هم كه به ذهنش فشار مياورده ببينه پارچه رو كجا جا گذاشته از در ميره بيرون تند تند ميرفته كه حميد كنارش ترمز ميكنه و از صحرا ميخواد سوار بشه.

ميرن و پارچه رو پيدا ميكنن،برميگردن صحرا تشكر ميكنه ميره خونه خودشون.

بساط عروسي به راه بوده همه در تكاپو بودن مرداي همسايه كمك ميكردن كوچه چراغوني بشه، زنها هم برنج پاك كردن و ميوه خشك كردنو بزن و برقص براه بوده

صحرا براي ديدن حسام ميرفته خونه نيلو و هربار هم از لباسش تعريف ميكرده

نيلو هم بي ذوق ميگفته چقدر تو حوصله داري،ول كن دختر براي يه عروسي خودتو اذيت نكن هرچند ميدونم الان مجردي منتظر اون مرد روياهاتي كه با اسب سفيد بياد و ببرتت احمقي ديگه

وحميد هم كه خيلي وقتا تو حياط مشغول موتورش بوده يا گلدونا رفتارها،شوق،احساس صحرا رو ميديده...

شب عروسي صحرا ميره آرايشگاه به خودش ميرسه لباسشو ميپوشه

مياد خونه همه بزن و برقص

صداي يارمباركبادا تو فضاي خونه پيچيده بوده يه عده داماد رو گذاشته بودن رو گردنشون و ميرقصيدن و حسابي مجلس گرم بوده

صحرا هم دست ميزده و ميرقصيده كه سنگيني نگاهي رو حس ميكنه و رد نگاه به حميد ختم ميشه ،

يادش به نيلو ميفته كه غافل بوده ازش بين جمعيت ميگرده چشم ميندازه ميبينه نيست

خودشو ميرسونه به حميد

حميد كه نزديك شدن صحرا رو ميبينه خودشو جمع و جور ميكنه

صحرا با صداي بلند ميگه نيلو كو؟حميدم شونه بالا ميندازه كه نميدونم و صحرا از كلافگي حميد متوجه ميشه باز نيلو بدخلقي كرده

چادر سر ميكنه ميره جلو خونه نيلو در ميزنه،نيلو با يه شلوار كه يه پاچش بالا بوده يه پاچش پايين و موهاي ژوليده و رنگ و روي بي رمق درو باز ميكنه هرچند اين ظاهر براي صحرا عجيب نبوده اما اونشب،شبي كه همه عروسي بودن يكم عجيب بوده.

صحرا نگاه به سرتاپاي نيلو ميندازه ميگه اين چه وضعيه چرا آماده نيستي؟نيلو هم ميگه مگه اين بچه ميذاره من به خودم برسم حالا ميرم آماده ميشم

ميره تو خونه صحرا هم پشت سرش ميره حسامو برميداره لباس تنش ميكنه و شروع ميكنه به نيلو نق زدن كه خوب شد حسام به دنيا اومد

تا ميشناسم همين بودي چرا اين طفلي رو بهانه ميكني؟حميد به خاطر اين عروسي مونده چرا بعد مدتها آماده نشدي از صبح كاراتو نكردي باهم بياين و نيلو هم كه كلا حرف خودشو ميزده

و بهانه هاي جور واجور..

تا اينكه نيلو آماده ميشه حسام هم بغل صحرا ميرن عروسي

از در حياط كه ميرن تو صحرا نگاهي به حميد ميكنه و لبخندي بهم ميزنن و صحرا اطمينان خاطر ميده به حميد.

صحرا طبق روال هميشه شاد،بزن و بكوب،مجلس و گرم كرده بوده،دف ميزده ميرقصيده هر كاري ميكنه نيلو تكوني به خودش نميده

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

4

فرداي عروسي حميد هم مث بقيه مرداي محل كمك به باز كردن لامپ رنگي هاي كوچه ميكنه

زنها هم مشغول شستن ظرفاي عروسي،طرفاي ظهر صحرا غذاي اضاف اومده رو ميذاره تو ظرفي و راهي خونه نيلو ميشه

تو مسير باحميد سلام عليك ميكنه،حميد تشكر ميكنه كه باعث شد نيلو و حسام بيان عروسي،مشغول صحبت بودن آب تو كوچه سرازير بوده

چهارپايه از زيرپاي حميد تكون ميخوره ميخواسته تقلا كنه ريسه هاي لامپهارو چنگ ميزنه بين زمين و هوا معلق ميمونه.

مردم ميان كمك لامپها جرقه ميزدن،تمام برق اون محل قطع ميشه حميد هم ميفته پايين...

صحرا كه هول كرده بوده ميكوبيده به در كه نيلو نيلو،درو باز كن...

نيلو مياد دم در(خونه در به ساختمان)ميبينه حميد نقش زمين شده مردم هم جمع شدن،ميره تو خونه چادر سر ميكنه مياد شروع ميكنه به بدو بيراه گفتن كه خوبه ديگه خودي نشون دادي،مرررد تو براي من تو خونه يه لامپ وصل نميكني چيشده  زرنگ و جانفدا شدي؟ول ميكنه ميره تو

صحرا آب قند مياره،حال حميد بهتر ميشه،ميره تو خونه اما نيلو يه ريز حرف ميزده و تمومي نداشته حميد هم جوابشو ميداده و صحرا شرمنده از اينكه باعث دعواي اين دوتا شده هرچي به نيلو اشاره ميكرده بابا كوتاه بيا چيزي نشده كه

نيلو بيشتر دور برميداشته و زبون درازي ميكرده،

طي حركتي درو باز ميكنه وسايل هاي حميدو برميداره ميريزه تو كوچه ميگه يالا از اين خونه برو اصلا نميخوام بياي.در كه باز ميشه حميد ميبنه تاسيساتي اومده دارن برقارو وصل ميكنن

هرچي بيشتر آبروداري ميكرده نيلو شلوغ تررر... از طرفي حسام تو بغل صحرا ترسيده بوده جيغ ميزده و گريه ميكرده صحرا هم نميدونسته كدومو آروم كنه.

حميد ميره بچه رو از صحرا ميگيره، ميره تو اتاق

لباس هاي حسامو ميچپونده تو كيفش كه بره،نيلو ميره تو اتاق سعي داشته حسامو بگيره كشمكش ميشه هر دو ميخواستن حسامو بگيرن.

حميد دست نيلو كه چنگ انداخته بوده به لباس حميد و حسام، رو محكم ميگيره با ضربه هل ميده عقب كه جداش كنه

صداي نيلو قطع ميشه...

حميد مياد بيرون صحرا پشت سرش ميره تو اتاق ببينه چيشد نيلو صداش نمياد ميبينه نيلو خورده تو تيغه ديوار

به صورت ايستاده نشسته چشماش باز،ديوار خوني

شروع ميكنه جيغ زدن

همين كه نزديك ميشه نيلو پهن ميشه رو زمين

حميد با صداي جيغ زدن صحرا برميگرده ميبينه نيلو افتاده،ديوارم خوني...

مات و مبهوت به صحرا،حسام و نيلو نگاه ميكرده

صحرا ميره نزديك نيلو رو برميگردونه داد ميزده يكي كمك كنه ببريمش بيمارستان

در باز بوده چشم به هم زدني همسايه ها ميان نيلو رو ميبرن بيمارستان اما بي فايده بوده نيلو در دم تمام كرده بوده

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

5

تا مردا كمك ميكنن نيلو رو سوار ماشين كنن

صحرا فوري ميره خونه لباس بپوشه بياد نيلو رو ببرن بيمارستان آهسته درو باز ميكنه،خيلي سعي داشته خونسرد باشه با اينكه رنگ به رو نداشته

از طرفي چون فكرشو نميكرده نيلو مرده باشه به اهالي خونه چيزي نميگه كه اتفاقا مراسم پاتختي علي هم بوده و بزن و بكوب به راه بوده(خونه علي تو همون خونه بوده تو يه اتاق)

دستپاچه لباسشو عوض ميكنه ميره سمت خونه نيلو همين كه ميرسه ميبينه نيلو رو بردن بيمارستان

در خونه هم بازه.نميدونسته چيكار كنه مياد برگرده بره خونشون منتظر خبر باشه ميشنوه تاسيساتي ها بهم ميگن

زنه مرده بود،زن جوون،با يه بچه كوچيك خدا به فريادشون برسه

دل آشوب ميشه برميگرده ميره تو خونه نيلو ميبينه رد خون ريخته،ميره تا ميرسه به اتاقي كه نيلو توش افتاده بود.

اتاق بهم ريخته خون روي ديوار موهاي نيلو كه رو فرش ريخته بوده بهانه خوبي ميشه براي هاي هاي گريه كردن

خيلي گريه ميكنه تا اينكه با صداي آژير پليس به خودش مياد تا مياد خودشو جمع كنه مامورا ميريزن تو خونه اتاق رو حصار ميكشن و صحرا رو هم با خودشون ميبرن ،صحرا ميگه منو كجا ميبريد؟من بيگناهم...

با جمع شدن ماشين پليس و گروه تجسس تو كوچه ديگه همه محل جمع ميشن و همه از هم ميپرسيدن چيشده خانواده صحرا خيلي تلاش ميكنن كه صحرا رو نبرن اما پليس ها صحرا رو با خودشون ميبرن خونه رو هم پلمپ ميكنن.

چندين روز صحرا زير شكنجه و بازجويي پليس بوده تا اينكه حميد كه بلافاصله بعد از تاييد مرگ نيلو متواري شده بوده خودشو معرفي ميكنه و اعتراف به قتل نيلو ميكنه.

شاهدها به دادگاه احضار ميشن كه اونروز صبح حضور داشتن تو كوچه و رفتارها و صداي دعوا و جنجال نيلو رو شنيده بودن تو دادگاه شهادت ميدن و صحرا آزاد ميشه.

تو دادگاه حميد به صحرا آدرسي رو ميده كه بره اونجا و حسام رو بگيره و ببره پيش خودش

داداش و مادر صحرا كه اين خواسته حميد رو ميشنون شاكي ميشن و رو به حميد ميگن: ما همسايه بوديم درست،نون و نمك همو خورديم درست اما تو با فرارت باعث شدي آبروي چندين و چند ساله ما بره

دختر جوان ما جلو چشم درو همسايه دستبند به دست بره زندان،كار ما به پاسگاه و دادگاه كشيده بشه الانم دستور ميدي بچمو نگه دارين؟

نگاه حميد و صحرا بهم گره ميخوره.

صحرا وقتي برميگرده خونه تا مدتها افسرده بوده،فقط ميخوابيده مدام خواب نيلو رو ميديده و گريه ميكرده

ميرفته ساعتها جلوي خونه نيلو مينشسته و زل ميزده به در...

يكروز كه طبق معمول رفته بوده روبروي خونه نيلو يهو ميبينه در باز شد و يه خانوم و آقا بچه بغل خندون اومدن بيرون سوار موتور شدن

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

https://ninisite.co/discussion/topic/3440702/داستان-زندگیممم?page=1

اینکه سگ نجسه به معنی این نیست که موجود بدیه.خون ما هم نجسه همونی که تو رگهامونه و اگه یذره کم بشه مریض میشیم.پس انقدر با گفتن اینکه سگ حیوون به این خوبی از آدما خیلی بهتره نخواید اثبات کنید سگ نجس نیست.خدایی که اونو آفرید خودش میدونست موش دزده ولی سگ پاسبان.خودشم میدونست خون مایه حیاته و مثلا اشک نبودنش خیلی هم  مهم نیست. اینکه چیزی نجسه دلیل بد بودنش نیست.خالق ما که ما و سگ و خون و اشک و همه چیزای دیگه رو بوجود آورده گفته برای سلامتی روح و جسم ما خوب نیست اگر دست یا بدنمون با سگ یا خونمون برخورد کرد قبل ازینکه اون قسمت رو بشوریم نماز بخونیم یا غذا بخوریم.همین🙏😘 اینکه اخلاق بعضی آدما بدتر از سگه همه میدونیم.بعضیا به تنهایی یه باغ وحشن😀😒

6

بلند ميشه ميره سمتشون خيره تو صورتشون نگاه ميكنه يهو مرده ميگه اين صحرا ديوونس برو عقب نزديك زن و بچه من نشو صحرا نگاه بچه ميكنه يادش ميفته به اون دوران،به حسام...موتور حركت ميكنه صحرا دنبالشون ميدوئيده

حسامو صدا ميكرده تا جايي كه موتور ميره و از ديده پنهان ميشه

صحرا ميفته رو زمين گريه ميكنه براي حال خودش براي نيلو دوست دوران كودكيش براي حسام شيرين زبوني كه نميدونست كجاست

بر ميگرده خونه تو مسير نگاه ها و پچ پچ هاي همسايه هارو ميشنيده كه ميگفتن دختره خل شده،تو خواب راه ميره،ميخنده...

ميرسه خونه ميره پيش مادرش ميگه حسام كجاست؟اونروز تو دادگاه حميد گفت حسام كجاست؟مادرش اهميتي به حرفاش نميده و شروع ميكنه به بدو بيراه گفتن كه حالا هرجا كه هست خودمون كم بدبختي داريم

آبرو نداريم تو درو همسايه تو هم كه خودتو زدي به خل بازي يا خوابي يا جلو در خونه نيلو نشستي كشيك ميدي.

داداشات بفهمن اسم اون بچه رو آوردي يا اون حميد از خدا بي خبرو روزگارتو سياه ميكنن منم تن ندارم جلوشون وايسم ازت دفاع كنم پس خودتو جمع جور كن هرچي بود گذشت رفت.

صحرا خسته و كلافه ميره دراز ميكشه به روز دادگاه و حرفاي حميد فكر ميكرده به ذهنش فشار مياورده كه يادش بياد حسام كجاست اما بي فايده بوده.

تصميم ميگيره ديگه قرصاشو نخوره و بگرده حسامو پيدا كنه

چندماهي ميگذره،يه روز كه هواي سرد پاييزي سيلي ميزده به پنجره اتاق و صداي برگهاي به پرواز دراومده درخت پير حياط صحرا رو ميبره به گذشته هاي دور به زماني كه با نيلو پشت شيشه (ها) ميكشيدن،جوراب و شال گردن كاموايي ميبافتن يقينا هيچ وقت فكرشو نميكردن روزي يكي در حسرت ديگري و در حسرت جگر گوشه ديگري مجنون بشه.

بلند ميشه ميره تو حياط تا مشامشو از بوي نم بارون سيراب كنه صدايي از مهمان خونه ميشنوه نگاه ميكنه چندتا كفش غريبه ميبينه پاورچين،پاورچين ميره دستشو حصار چشماش ميكنه از پنجره داخلو نگاه ميكنه ميبينه سجاد نونوا كه به خاطر كچل بودنش معروف بوده به سجاد زلفي با مادرش نشستن.

تا وقتي كه ذهنش قد ميداده يادش نميومده كه رفت و آمدي باهم داشتن تكيه ميده به ديوار كناري و گوش وايميسه و رفته رفته رنگش برميگرده

يهو آشفته ميشه درو باز ميكنه شروع ميكنه به بدو بيراه گفتن

كه من نميخوام ازدواج كنم،موقعي ميومدم نونوايي از سجاد كچل نون بخرم همسن بابام بود چطور به خودت اجازه دادي بياي خواستگاري من؟

داد ميزده و ميلرزيده كه بريد بيرون

مادر سجاد هم بلند ميشه ميگه بريم مادر نگفتم اين دختر اجنه ها رفتن تو جلدش؟نخواستيم پاشو بريم و همه سعي در مهار كردن صحرا داشتن

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز