سلام دوستان.منو یه پسری از اشناهای خیلی دور تقریبا یکماهیه باهم صحبت کردیم و خیلی تفاهم داشتیم .موقعیت کاری و خانوادگیش خوبه و تنها مشکل اینکه شهرستانن .که اونم من برام خیلی اهمیت نداره دیگه .گفت مادرش مخالف بوده همیشه که این زن از شهر دیگه بگیره بعد گفت باهاش صحبت میکنم در موردت ببینم چی میگن...دو هفته پیش اومد شیراز همو دیدیم و کلی صحبت کردیم و بعد هم که برگشت گاهی میگفت دلم برات تنگ شده و قرار شد اینهفته هم بیاد دوباره همو ببینیم.دیشب داشتیم چت میکردیم دوباره گفت خیلی دلتنگت شدم وقتای دلتنگی بداخلاق میشم.بهش گفتم اینکه خوب نیست چون راهمون دوره .تا اراده کنیم نمیتونیم مون لحظه ببینیم همو.بعد یدفعه در اومد گفت حالا اگر هم قسمت نشد .در عوض دوست خوبی پیدا کردم !!!!من خیلی بهم برخورد ...بهش گفتم بنظرم برای اینکه وابستگی ایجاد نشه با مادرت اول صحبت کن ببین نظرشون چیه بعد اینهفته بیا اگر اوکی بودن..گفت من هنوز موقعیت جور نشده که بگم ولی میخواستم بزودی بهشون بگم .بعد هم سرد شد ..جوابمو خیلی سرد داد و بعدم شب بخیر..امروز صبحم پیام صبح بخیر نداد من خودم پیام دادم و اونم خیلی رسمی جواب داد...بهش گفتم ناراحت شدی از حرافام گفت نمیدونم..بعدم گفت من الان بیرونم .دیگه منم حرفی نزدم...بنظرتون اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟بنظرتون باید کاری انجام بدم که از دلش دربیارم؟؟؟؟؟؟نمیدونم واقعا ...باید چکار کنم؟