یادمه بچه بودم چقدر آرامش داشتم چقدر بیخیال بودم هیچکس و هیچ چیز نمیتونست ناراحتم کنه مگه اینکه میخوردم زمینو دستو پام زخم میشد و ۵دقیقه گریه میکردم بعد دوباره میرفتم بازی.. چقدر خوب بود.. باز نوجونی هم دغدغم فقط ۲۰گرفتن تو مدرسه بود.. تو دانشگاه فکرو ذکرم زودتر پاس کردن واحدام بود و حالا وقتی کار میکنم تو محیطی ک ی قدم اشتباه برداری سریع زیرابتو میزنن و تو خانواده جدیدی رفتم ک همش مراقبم حرف اشتباهی نزنم ک واسشون سوتفاهم پیش نیاد و باعث بهم خوردن ارامشم نشن..
دارم همه تلاشمو میکنم و خداروشکر راضیم از خودم ولی ب خودم ک میام میبینم چقدر دارم میجنگم من...
همه دخترا اندازه من تلاش میکنن وقتی وارد ی خانواده جدید میشن؟
من هیچ کار خاصی نمیکنم فقط خیلی مراقب حرف زدنمم.. قبلا راحت هرچی دلم میخواست میگفتم الان باید اول ی عالمه فکر کنم ک ایا این حرفم درسته ب نفعمه یا جایگاه منو میبره زیر سوال...
یا تو محیط کار....
وای ک چقدر ادما دورو هستن... وقتی کارشون ب کارم گیره قربون صدقم میرن.... وقتی من ازشون چیزی بخوام جبهه میگیرن..
تو روی طرف عزیزم فدات شمه... وقتی از اتاق میره بیرون شروع میکنن غیبت...
حالم بهم میخوره از ادمایی ک بخاطر ی دوران زودگذر این همه بدجنسی میکنن...
نکنه منم مثل اونا شم...
این تاپیکو نگه میدارم ک چند وقت درمیون ی نگاهی بهش بندازم.. مبادا منم عین اون بدجنسا شم... خدایا منو ی لحظه ب حال خودم نزار....