پارسال حامله بودم و هنوز جنسیت بچم معلوم نبود خواب مادر بزرگم و دیدم چهار ساله فوت کرده دیدم تو یه اتاق نشسته من رفتم داخل بهش نون دادم یه پیر زنم کنار پنجره نشسته بود پاهاشو دراز کرده بود مادر بزرگم دستش و گذاشت رو شکمم گفت بچت پسره بعد خندید یکی بهم گفت دیگه وقتت تموم شده برو بیرون بعد خود به خود یه صداهایی اومد و من از اونجا دور شدم وسط یه جایی شبیه باغ بود ولی درختش کم بود که در ضمن مادر بزرگم اون زنه رو نشونم داد گفت این دوستمه که وقتی بیدار شدم به مامانم گفتم مامانم گفت کنار قبر مادر بزرگم یه زن دفن کردن که قدیما با مادر بزرگم همسایه و دوست بودن