یه بار من بچه بودم با عموم اینا رفته بودیم باغچه پدربزرگم... منو دخترعموم که هم سنیم تنهایی رفتیم جای دور و اب میمومد نشستیم تو اب و پاهامونو گذاشتیم اب..من هی درمورد جن حرف میزدم. دخترعموم. میگفت وای میترسم چیزی نگو. اما منم خوشم میومد و شروع به فوش دادن به جنا کردم... بخدا درست همون موقع بود که یه درخت بزرگ سنجد که کنارمون بود شکست.... حالا کی بدو کی ندو.... خلاصه مامانم اینا نگاه کردن جا خورده بودن اما به روشون نیاوردن. گفتن از اول شکسته بود.. من یادمه بخدا درخت اونقدر کلفت بود و سالم