دوست شوهرم برا شوهرم بعد هفت سال عاشقی گفت که تو سن 22 سالگی مث آدم زندگی میکردم ک دختر اقوام شون بهش پیله میکرد ک عاشقتمو اینا اونم میگفت من حسی بهت ندارم میگفت دختره تا دو سال همینجوری رو مخم بود بلاخره باهاش دوس شد و تا ی سال دوستی پسر عاشق دختره شد و دختره خیانت کرد و گفت من از اون اول حسی بهت نداشتم فقط دلم میخاس باهات باشم الانم ازت سیر شدم میگفت نابود شدم کسی ک التماسم میکرد الان این حرفارو میزنه میگفت درسو ول کرد صبح تا شب فقط کارم مشروب شد شروع کرد ب خلاف خانواده ام خواستن ازدواج کنه میگفت هیچ دختری بعد اون ب چشمم نیومد خلاصه گفت شدم ی آدم ارازل تو حین خلاف اسم دخترو ک حالا ازدواج کرده بود خال زد و الان هفت سال میگذره هنوز عاشقشه و بعضی وقتا ک میبینش فوری از اونجا دور میشه میره سمت مشروب و فقط اشک میریزه