سلام بچه ها من هفته پیش روستامون بودم خونه مادربزرگم خالمم اونجا بود با خانوادش البته خالم خونه ساخته تو روستا که تابستونا بیان برای خودشون اینجا حالا شب موقع خواب خالم خونه مادربزرگم میخوابه با بچه هاش دوتا دختر داره یکی یک سالشه یکی ۱۵ سالش بعد شوهر خالم زنگ میزنه به خالم که به بهار بگو بیاد جای من اینو بگم شوهرخالم خیلی ترسو هست و میترسه شب تنها باشه حالا خونه مادربزرگم با خونه خالم زیاد راه نیست دوتا خونه اونورتره بعد ساعت ۱۲ شب خالم به دخترش میگه برو بابات زنگ زده برو اونجا تنها نباشه بعد دخترخالم میره صبح که میشه خالم ساعتای حدودا ۱۱ میره جا خونشون هرچی در میزنه کسی درو باز نمیکنه بعد نگران میشه زنگ میرنه به شوهرش بهش میگه کجایی میگه رفتم سر زمین میگه بهارم اونجاست میگه نه من که ندیدمش خالم میگه دیشب گفتم بیاد خونه شوهر خالم میگه اصلا دیشب نیومده دیگه خالم نگران میشه برمیگرده خونه مادربزرگم با اضطراب میگه بهار گم شده رنگ خالم مثل گچ سفید شده بود تا دختر خالم میفهمه دنبالش میگردن صدارو میشنوه از خونه های پایین خونه مادربزرگم که جای خونه گوسفندا قبلا بود از اونجا میاد بالا سریع میره تو اتاق میاد بیرون که مثلا من تو اتاق بودم خونه مادربزگم سه تا اتاق داره همه اتاقا جدا هستن بعد حالا از صبح من و مامانم یکی دوبار تو اون اتاق رفتیم اما نبود مامانم دید که از پله داره میاد بالا از جای خونه گوسفندا بعد رفت تو اتاق حالا تمام لباسای دختر خالم پر از خاک بود خیلی بی رمق و بی حوصله بود انگار تمام شبو نخوابیده سرتاپاش کلا خاک بود باباش یهو میرسه بهار سریع میره تو اتاق لباساشو عوض میکنه شوهر خالم که میفهمه تو خونست یک سنگ برمیداره که بره بزندش بعد خالم و مادربزگم جلوشو می گیرن میگن این تو خونه بوده ما ندیدمیش فک کردیم گم شده دختر خالم از تو اتاق میاد بیرون میگه من به خدا تو خونه بودم نشون به این نشون که مادربزرگ صبح توت خشکارو تو سبد خالی کرده بود مادربزگم گفت نگا داره درست میگه تو خونه بوده دیگه شوهرخالم برمیگرده خونه خودش خالمم میره باهاش هرجوری هست قانعش میکنه وباورش میشه که خونه بوده اونشب بعد خالم میاد خونه مادربزرگم با دخترش تنها صحبت میکنه مادربزرگم میگه رفتم تو اتاق صدای گریه میومد دیدم موهای بهار خیلی به هم ریختست کلا اونشب یک همچین اتفاقی افتاد من هنوز که هنوزه از فکرش در نیومده نگرانم براش میترسم کسی مورد اذیت قرارش داده باشه ما دیگه از اون هفته خالمو ندیدیم و حتی نپرسیدیم چی شده گفتیم شاید نخوان و فضولی باشه ما خودمونو به بی خیالی زدیم اما من حالم خیلی گرفته شده نگرانشم میگم کاش اگر اتفاقی هم افتاده به خالم گفته باشه حقیقتو از ترس پنهون نکنه..
ببخشید اگر یک بد توضیح دادم گفتم بگم شاید اروم بشم شماها که نمیشناسین منو اینجادبهترین جا بود حرفمو بزنم خیلی فکرم مشغولش شده حالم گرفتست دعا کنین چیز خاصی نبوده باشه و بخیر گذشته باشه